وبسایت حمیدرضا لاچین - فعال در حوزه‌ی منابع انسانی، رهبری و توسعه فردی

در این وبسایت فعالیت ها، تجارب و یادگیری های دانشجویی و حرفه ای، مطالب علمی در حوزه های منابع انسانی، رهبری و توسعه فردی و سفرنامه هایم را به اشتراک می گذارم

وبسایت حمیدرضا لاچین - فعال در حوزه‌ی منابع انسانی، رهبری و توسعه فردی

در این وبسایت فعالیت ها، تجارب و یادگیری های دانشجویی و حرفه ای، مطالب علمی در حوزه های منابع انسانی، رهبری و توسعه فردی و سفرنامه هایم را به اشتراک می گذارم

وبسایت حمیدرضا لاچین - فعال در حوزه‌ی منابع انسانی، رهبری و توسعه فردی

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کوهنوردی» ثبت شده است

۲۱
مهر


به پایان آمد این دفتر

حکایت همچنان باقیست


#سفرنامه

#وردیج

#طبیعت_گردی

#کوهنوردی

#خاطره_نویسی

#into_the_wild

#super_tramp

#back_packer

#travel

#travel_log

  • حمیدرضا لاچین
۰۹
مهر

سفرنامه صعود به قله کلکچال

مورخ 1397/07/06



به پایان آمد این دفتر

حکایت همچنان باقیست


#سفرنامه

#قله_کلکچال

#طبیعت_گردی

#کوهنوردی

#خاطره_نویسی

#into_the_wild

#super_tramp

#back_packer

#travel

#travel_log

  • حمیدرضا لاچین
۲۲
مرداد

سفرنامه تور کوهنوردی اشکذر

مورخ 19/05/1397

 

"کوهها ورزشگاههایی نیستند که بلند پروازی ام را آنجا ارضاء کنم ... من به کوهها می روم همانگونه که انسانها برای عبادت می روند. از بالای قلل مرتفع آنها،گذشته ام را می بینم ،رویای آینده ام رامیبینم و با برائتی غیر معمول ، اجازه دارم حال حاضر را تجربه کنم ... در حالیکه چشمانم باز شده و توانم تجدید شده است در کوهها خلقت را جشن می گیرم و در هر سفر دوباره متولد می شوم . "

آناتولی بوکریف . سنگ یادبود اردوگاه آناپورنا


بازدید از روستای زیبای سنج، رودخانه نوردی و تماشای آبشارهای روستا و نهایتا صعود به قله 3300 متری اشکذر جذابترین بسته پیشنهادی یک تور به من می تواند باشد. اینکه بدانی قرار است حدود 10 ساعت تمام این زیبایی ها را با کوله پشتیت بپیمایی، محرک بسیار خوبی است تا جمعه ات را از شهر و تمام اخبار افسرده کننده اش دل بکنی و سختی این پیاده روی را به جان بخری. واقعا ماندن در خانه در آخر هفته ها چه سودی دارد. در تمام طول هفته مغزت از آشفتگی ها، بدبختی ها، فسادها، دزدی ها و... به اندازه کافی پر می شود. رفتن به دل طبیعت در آخر هفته بهترین راه برای خالی کردن این ذهن افسرده است.


ویلیام شکسپیر می گوید: «دوستانی که داری و آنان را آزموده‌ای با قلاب‌های پولادین به جان و دل خود پیوسته نگاه دار.» دوستم بردیا را بارها در کوهنوردی آزموده ام. از اولین باری که تصمیم به کوهنوردی گرفتم درخواست همراهی را لبیک گفته تا امروز. با قلاب های پولادین او را به خودم پیوسته متصل نگه داشته ام و هر بار با یکدیگر به گوشه ای از طبیعت سرک می کشیم.


صبح روز جمعه نیمه دوم مرداد ماه بار دیگر به همراه همنوردان پرانرژی اینبار یه قصد صعود به قله اشکدر، از کردان راهی سنج شدیم . با رسیدن به روستای با صفای سنج که اهالی آن شاید هنوز در خواب بودند با رعایت سکوت به سمت شمال و از کنار رودخانه حرکت را آغاز کردیم . مسیر حرکت از کنار دره اصلی است که چندین آبشار زیبا در آن قرار دارد. این دره بسیار زیبا و دیدنی است . آب رودخانه نسبت به بهار بسیار کم عمق تر بود و عبور از عرض آن بسیار راحت تر . درخارج از روستا و پس از ساعتی پیمایش مسیر ازخودمان گفتیم و سوابق کوهنوردیمان. بیشتر دوستان کوهنوردانی حرفه ای بودند مثل اکبر آقا که بیشتر قله های البرز مرکزی را صعود کرده بودند و همرایشان باعث دلگرمی بود .


صبحانه را قبل از آبشار اول به نام جیرین اوراز (آب ریز اول ) نوش جان کردیم . در چندین جای مسیر درون دره سرچشمه وجود دارد و رودخانه سنج در تمام فصول جاریست . دوستانی که نیاز به آب داشتند از چشمه ای که کمی بالاتر بود آب برداشتند .آب گوارای به معنای حقیقی معدنی. الحق که آب حیات بخش است. تمام زیبایی و حیات روستای سنج و مسیرمان به جریان این آب وابسته است. صدای شرشر دلنشینش تمام مسیر همراهیمان می کرد. طبیعت منطقه را سرسبز و کشاورزی اش را پربار می کرد. در دلم ترس از روزی آمد که این چشمه نیز خشک و کم آب شود. چه حیات هایی که نابود می شد.


در ادامه مسیر نتوانستیم از عکاسی کنار آبشار دوم یا بالاین اوراز( آب ریز بالایی )که بسیار زیبا بود بگذریم و با کمک پوریا کاملا تصادفی به سمت آبشار رفتیم، پس از گرفتن عکسها دوستانی که علاقه مند به چالش بودند مسیر کنار آبشار را برای بالا رفتن انتخاب کردند. الحق هم چالشی بود و همنوردان دیگر کمی عقب گرد و بازگشت به مسیر پاکوب را ترجیح دادند .


در نهایت پس از سه ساعت پیاده روی در کنار رودخانه و لذت بردن از مسیر و زیباییهاش به دشت توکین (تو کوه) رسیدیم، که در ابتدای آن مخزنی درست شده که آب چشمه از آن بیرون میریزد و می توان از آن آب برداشت. گله بزرگی از گوسفندان در دشت کشغول چرا بودند و چادرهای عشایری در کنار رودخانه برپا بود. به زندگیشان حسودیم شد. فارغ از دنیا در این طبیعت زیبا بدون نیاز به هیچ کمک بیرونی در حال امرار معاش بودند. تعدادی از دوستان از ادامه مسیر صرفنظر کرده و به همراه آقای گوهرشناس در دشت و زیر درختان ماندند.


پس از کمی استراحت از سمت راست دشت به همراهی بقیه دوستان به سمت قله رهسپار شدیم. شیب ابتدای مسیر زیاد بود و کمی نفس گیر. لازم به ذکر است این قله بر روی خط‌الرأسی قرار گرفته که جهت آن (شمالی جنوبی) است. جنوب آن به منطقه سنج و شمال آن به قله ورکش می‌رسد. حدود 2 ساعت زمان برد تا به قله کوه برسیم. منظره پیش رو چشم نواز بود. شهر کرج پشت کوه های تو در تو در افق خودنمایی می کرد.


بعد از صرف تنقلات و گرفتن عکسهای یادگاری به سمت پایین فرود را آغاز کردیم . در دشت امیر آقای گوهرشناس با تعدادی از دوستان مشغول چیدن پونه بودند و ماهم به صرف ناهار مشغول شدیم و بعد از ناهار هم چای پونه خوشمزه دست پخت میلاد را نوش جان نموده و پس از ساعتی استراحت به سمت سنج حرکت کردیم .نزدیک آبشار اول به بهانه خستگی پاها تصمیم به استراحت در کنار رودخانه گرفتیم که با شور و انرژی آقای دیباجی تبدیل به آب بازی هیجان انگیز و خنک شدن همه مان شد .

در خارج روستا آقای نیک پیمان صبور منتظرمان بود ، به رسم همیشه پس از صعود با نوشیدن دوغ محلی خستگیمان را بدر کردیم. ترافیک جاده را با بازی و مسابقه پشت سر گذاشته و در نهایت شهر زیبایمان کرج و وعده گاه برنامه های بعدیمان میدان سپاه . یکدیگر را به خدا سپردیم در حالیکه می دانیم قله های بعدی صدایمان می زنند ...

به پایان آمد این دفتر

حکایت همچنان باقیست



#سفرنامه

#کوه_اشکذر

#طبیعت_گردی

#روستای_سنج

#کوهنوردی

#خاطره_نویسی

#البرز_من

#into_the_wild

#super_tramp

#back_packer

#travel

  • حمیدرضا لاچین
۱۳
مرداد

کمپینگ بام کرج

مورخ 12/05/1397

 

بار اولم نبود که تصمیم به بالا رفتن از بام کرج گرفتم. قبلا 8 بار به این قله در فصول مختلف صعود داشته ام. ایندفعه قصد صعودی متفاوت تر، هیجان انگیز تر و طولانی تر داشتم. ایده ام صعود به قله و سپس راهپیمایی بر فراز کوه برای کمپینگ زدن بود. برنامه ریزی یک کوهنوردی طولانی از صبح زود تا بعد از ظهر را به همراه یکی از دوستانم انجام دادیم. تجهیزات مورد نیاز برای این راهپیمایی حدود 12 ساعته را پیش بینی و مهیا کردیم. از چادر و زیرانداز گرفته تا خوراکی و نوشیدنی های مختلف. میخواستیم یک نصف روز کامل را لا به لای کوه ها دور از شلوغی های شهر و گرفتاری های مملکت بگذرانیم. سکوت کوه همیشه برایم آرامش بخش بوده است.


در هوای تاریک 5 صبح از پای کوه سفرمان را شروع کردیم. به این امید که قبل از طلوع آفتاب گرم این روزها خودمان را به نوک کوه رسانده تا تماشای طلوع زیبای خورشید را از دست ندهیم. نسیم خنک صبحگاهی در زمان بالا رفتن از کوه حالمان را جا می آورد. هر از گاهی که چشم انداز خوبی میدیدم استراحتی می کردیم تا هم عکاسی کنیم و هم از این نسیم خنک لذت ببریم. تازه وسط های راه بودیم که آسمان در افق قرمز رنگ شد. آفتاب در حال طلوع کردن در پشت کوه ها بود و ما فقط میتوانستیم سرخی زیبای آسمان را مشاهده کنیم. از ترس گرمای آفتاب سرعتمان را بیشتر کردیم تا سریع تر به قله برسیم.


مثل هر جمعه دیگری، جمعیت زیادی از سنین مختلف هم مسیرمان بودند. پیرمردهایی با موهای سپید، عصا در دست و کمی خمیده اما خندان و پرانرژی، انگار حس جوانی های دهه بیست سالگیشان برایشان زنده و ملموس شده بود. به این فکر فرو رفتم که با توجه به مدل زندگی و تغذیه ای خودم، وقتی به این سن و سال برسم چه وضعیتی خواهم داشت؟ میتوانم ارتفاع 3000 متری بام کرج را بدون کمک کسی و بدون هیچ تنگی نفس یا گرفتن قلبی طی کنم؟


وقتی بعد از 3 ساعت راهپیمایی با کوله ای سنگین از مواد خوراکی به قله رسیدیم، شهر روشن و شفاف زیر پایمان بود. خبری از آلودگی هوا نبود و می شد تا دوردست ها را به راحتی دید. در تپه ای مشرف به شهر بساطی پهن کردیم تا استراحتی کرده و صبحانه ای بزنیم. تازه اول راهمان بود. قبلا تا این نقطه آمده بودیم. جاده ای که بین کوه ها به سمت آتشگاه و برغان می رفت را در پیش داشتیم. مسیری برای اکتشافات جدید برای خودمان.


نمیدانستیم تا کجا می خواهیم جلو برویم و دقیقا چه چیزهایی در سر راهمان است، پس از چند نفر درباره مسیر پرسیدیم. گفته ها حاکی از وجود کلبه ای سنگی روی یکی از قله ها، مسیری به پایین به سمت یک رودخانه و رسیدن به محمودآباد بود. تصور وجود یک کلبه سنگی در نوک یک قله برایم عجیب بود. چرا یک نفر باید روی قله این کوه های خشک و بدون سایه کلبه ای بسازد؟ تصمیم گرفتیم انقدر برویم تا به این کلبه برسیم.

هر چه در مسیر بیشتر پیش رفتیم رضایتمان از این سفر بیشتر شد. سکوت مطلق، باد خنک و منظره رشته کوه های در هم فرورفته البرز حسابی سر کیفمان آورده بود. کمی بعدتر در سمت راستمان روستایی در دره ایجاد شده بین کوه ها مشاهده کردیم. (بعدا متوجه شدیم اسم روستا پورکان هست) چند ویلا بین انبوه درختان روستا قابل تشخصی بودند. جاده چالوس هم در امتداد روستا مشخص بود که مانند ماری بین کوه ها می پیچید و بالا می رفت.


بعد از یک ساعت پیاده روی هنوز به کلبه سنگی نرسیده بودیم. کم کم به فکر تغییر مسیر بودیم که قله ای روبرویمان پدیدار شد. حسی بهم می گفت کلبه پشت این قله است. تصمیم گرفتیم از قله بالا برویم تا دیدی از مسیر روبرویمان داشته باشیم. اگر کلبه ای مشاهده نشد تغییر مسیر بدهیم. به نوک قله که رسیدیم فریاد زدم: "کلبه اونجاست. کلبه اونجاست. مطمئن بودم پشت این قله است" کلبه سنگی در وسطای قله بعدی قرار داشت. با دوربین شکاری نگاه دقیق تری انداختیم. مردی در اطراف قله در حال جابجایی چیزهایی بود. ادامه مسیر دادیم تا بساط کمپینگ و را در همان کلبه برقرار کنیم. نزدیکای کلبه که شدیم آن مرد به سمت مان آمد. پیرمرد لاغراندامی با صورت اصلاح کرده و سبیل های پرپشت، سر و وضعش خاکی و صورتش بیجان بود. مسیر رفتن داخل کلبه را نشان مان داد. کلبه از چیده شدن سنگ های کوهستانی روی هم ساخته شده بود. در نداشت و سقفش بصورت نصفه با چوب پوشانده شده بود. درونش یک فضای تقریبا 10*10 متری صاف شده بود و انتها آن مانند یک انباری وسایلی چیده شده بود. در سمت چپ روستای پورکان و سمت راست آن دره ای منتهی به محله محمودآباد شهر کرج وجود داشت. با بالا رفتن از این قله و ادامه مسیر به آتشکده می رسیدیم. در این فکر بودم که این کلبه اینجا دقیقا به این شکل چگونه درست شده است که پیرمرد شروع به صحبت کرد.


10 سال پیش برای اولین بار تنها بدون هیچ اطلاعاتی از مسیر به اینجا آمده و شب را بدون هیچ امکاناتی سپری کرده بود. ناگهان ایده ای به ذهنش زده بود که اینجا خانه ای بسازد و سر و سامانش بدهد. 10 سال تنها، با دست خالی و بالا و پایین رفتن های متعدد از کوه این کلبه سنگی را ساخته بود. با کندن و جمع آوری سنگ از کوهستان، آوردن چوب از دره پایین کوه و صاف کردن کف کوه. 10 سال زمان برای ساختن یک کلبه سنگی در ناکجا آباد!!! این کلبه پاتوق هر جمعه و شنبه پیرمرد بود. به قول خودش از سر و صدای شهر دل می کند و دو روز در این مکان به ابتدایی ترین شکل ممکن زمان می گذراند. از دره بذرهایی هم آورده و باغچه ای برای خودش درست کرده بود. روزی دو بار به پایین کوه می رفت، چند ظرف 4 لیتری را پر آب می کرد تا درخت هایش را آب بدهد. به لطفا این پیرمرد این کلبه مکان استراحت و خوشگذرانی کوهنوردان شده بود. اما بارها با رفتارهای ناشایست و آسیب زدن به کلبه و باغچه اش آزرده خاطرش کرده بودند. اما پیرمرد خستگی ناپذیر نقشه ها برای تکمیل کلبه و توسعه ساخت و سازهایش داشت. مثل مرد تنهایی بود که از همه دنیا دل کنده بود، اما دلخوشی ساخت و تکمیل تفرجگاه سنگی اش بهش انگیزه و قوت برای بقا داده بود.


متاثر از داستان های پیرمرد مسیر برگشت را پیش گرفتیم. این ماجراها انگار اتفاق نبود. حس می کردیم تقدیری بر این بوده که امروز به آن کلبه بیاییم و پیرمرد را ملاقات کنیم. احساس سبکی و تزریق روحیه های جدید می کردیم. لحظه و نقطه خاصی از زندگیمان را گویی سپری کرده بودیم.

پایین کوه که رسیدیم ساعت حاکی از 11 ساعت و نیم کوهنوردی بود. بدن هایمان خسته و کوفته مان، اما دل هایمان شاداب و سرزنده بود. عجب روز عجیبی بود. دوباره باید آن پیرمرد را ببینم...

به پایان آمد این دفتر

حکایت همچنان باقیست



#سفرنامه

#بام_کرج

#طبیعت_گردی

#کمپینگ

#کوهنوردی

#خاطره_نویسی

#into_the_wild

#super_tramp

#back_packer

#travel

  • حمیدرضا لاچین