وبسایت حمیدرضا لاچین - فعال در حوزه‌ی منابع انسانی، رهبری و توسعه فردی

در این وبسایت فعالیت ها، تجارب و یادگیری های دانشجویی و حرفه ای، مطالب علمی در حوزه های منابع انسانی، رهبری و توسعه فردی و سفرنامه هایم را به اشتراک می گذارم

وبسایت حمیدرضا لاچین - فعال در حوزه‌ی منابع انسانی، رهبری و توسعه فردی

در این وبسایت فعالیت ها، تجارب و یادگیری های دانشجویی و حرفه ای، مطالب علمی در حوزه های منابع انسانی، رهبری و توسعه فردی و سفرنامه هایم را به اشتراک می گذارم

وبسایت حمیدرضا لاچین - فعال در حوزه‌ی منابع انسانی، رهبری و توسعه فردی

۳۰ مطلب با موضوع «جمعه های یادگیری» ثبت شده است

۲۰
تیر

زندگی اصیل به معنای یکپارچه کردن ابعاد مختلف زندگی ‌ست تا بتوانیم عملکردی مستمر و هم‌راستا با خود واقعی و هویت درونی‌مان داشته باشیم. مطابق این تعریف، در قسمت اول و قسمت دوم با گام اول زندگی اصیل یعنی خودشناسی و کشف خود واقعی آشنا شدیم. به تشریح المان‌های خودشناسی و نحوه کشف هر کدام مطابق با توضیحات تصویر زیر پرداختیم.

در این مقاله، به گام دوم زندگی اصیل یعنی یکپارچه کردن ابعاد مختلف زندگی در راستای خود واقعی پرداخته خواهد شد. منظورمان از یکپارچه سازی مفهومی برعکس متعادل سازی است. در زندگی متعادل، ابعاد مختلف زندگی را در دو طرف ترازو قرار داده و آنها را مخالف هم فرض می کنیم. طوری که برای پیشرفت و بالا رفتن یک طرف، باید از وزن طرف دیگر بکاهیم. اما در زندگی یکپارچه، تمامی ابعاد زندگی را یک طرف ترازو و مکمل هم می بینیم بگونه ای که برآیند آنها زندگی ما را شکل می دهد.

در این قسمت برای رسیدن به این یکپارچگی در زندگی، می خواهیم به سوالات زیر پاسخ دهیم:

  1. ابعاد زندگی چیست؟
  2. وضع موجودمان در هر یک از این ابعاد از منظر سرمایه گذاری و یکپارچگی چگونه است؟
  3. ذینفعان ما در هر یک از این ابعاد چه کسانی هستند؟ این ذینفعان چه انتظاراتی از ما دارند؟
  4. انتظارات و اهداف خودمان در هر یک از ابعاد چیست؟
  5. چگونه می توانیم عملکردی مستمر و همراستا با خود واقعیمان در هر یک از این ابعاد داشته باشیم؟

نتیجه ی شفاف سازیِ پاسخِ این سوالات و بکار بردن این پاسخ ها در زندگی روزمره، منجر به یکپارچه سازی ابعاد زندگی در راستای خود واقعی یا همان اصیل زندگی کردن خواهد شد.

 ابعد زندگی چیست؟

براساس تحقیقات آقای استوارد فریدمن، ما زندگی را در چهار حوزه‌ ی زیر زندگی می کنیم:

زندگی کاری: مجموعه‌ فعالیت‌هایی که برای کسب درآمد در زندگی انجام می‌دهیم.

زندگی خانوادگی: تعاملاتمان با اعضای خانواده شامل همسر، فرزندان، پدر، مادر و اعضای فامیل.

زندگی اجتماعی: تمامی فعالیت‌های ما خارج از محیط کار و خانواده مثل فعالیت‌های مذهبی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، ارتباط با دوستان و ...

زندگی شخصی: مراقبت از به زیستی خودمان شامل جسم، قلب، روح، روان و محیط.

مجموعه تعاملات و تجاربمان در هر یک از ابعاد نهایتا منجر به تجربه ما از زندگی کردن می شود. هدف ما در زندگی اصیل این است که بتوانیم در هر یک از این ابعاد تعاملات و تجاربی داشته باشیم که انعکاسی از خود واقعی مان است. ابتدا بررسی می کنیم که هم اکنون در هر یک از این ابعاد چه مقدار سرمایه گذاری می کنیم و چقدر این سرمایه گذاری ها یکپارچه است.

وضع موجودمان در هر یک از این ابعاد از منظر سرمایه گذاری و یکپارچگی چگونه است؟

برای ارزیابی وضع موجود، می توانیم از مدلی که اقای فریدمن طراحی کرده استفاده و بصورت بصری میزان سرمایه گذاری در ابعاد مختلف زندگی و یکپاچگی این ابعاد رو مشخص کنیم. برای اینکار به لینک زیر مراجعه نمایید:

https://www.myfourcircles.com/

پس از ساخت اکانت کاربری، می توانید با کوچک و بزرگ کردن دایره های مرتبط با هر یک از ابعاد زندگی، سهم این ابعاد از 100% منابع خود (شامل زمان، انرژی، پول، دانش، مهارت ها و ...) و با جابجایی آنها میزان یکپارچگی و هم پوشانی این ابعاد را مشخص نمایید. طبیعتا اگر تمامی دایره ها هم مرکز باشند و اندازه هایی نزدیک به داشته باشند، ابعاد مختلف زندگی شما در راستای اهداف مشترکی یکپارچه خواهند بود.

منطقی است که شکل نهایی مان نشان دهنده ی عدم سرمایه گذاری و هم پوشانی یکپارچه باشد. در بهترین حالت بسیاری از ما از رویکرد متعادل سازی در زندگی مان استفاده می کنیم و احتمالا بعد کاریمان درصد بیشتری از منابع را به خود اختصاص داده و دایره هایمان هم مرکز نیستند.

ذینفعان ما در هر یک از این ابعاد چه کسانی هستند؟ این ذینفعان چه انتظاراتی از ما دارند؟

حال که نسبت به وضع موجود یکپارچگی ابعاد زندگیمان آگاه شدیم، می خواهیم در راستای بهبود این وضعیت قدم برداریم تا بتوانیم اندازه و هم پوشانی این دایره ها را به مرور زمان یکپارچه کنیم. برای اینکار نیاز به برنامه ای منسجم و قدم به قدم داریم تا با آگاهی و هدفمندی در راستای رسیدن به اصالت در زندگی قدم برداریم.

برای خلق این برنامه، ابتدا باید انتظارات ذینفعان و خودمان را در هر یک از ابعاد مشخص کنیم. ابتدا بهتر است به سراغ ذینفعان مان برویم. زیرا اگر انتظارات خودمان را ابتدا مشخص کنیم، ممکن است منجر به سوگیری در قضاوت و واکنش مان نسبت به انتظارات ذینفعان شود. برای شناسایی ذینفعان چنین سوالاتی را از خود می توانیم بپرسیم: در هر یک از ابعاد زندگی چه کسانی از عملکرد ما تاثیر می پذیرند؟ چه کسانی بیشترین منابع ما را در هر یک از ابعاد به خود اختصاص می دهند؟

با این ذینفعان گفتگو کنیم و ببینیم هر کدام از ما چه انتظارات و چه میزان منابعی درخواست دارند. انتظاراتشان را قضاوت نکنیم. فقط گوش کنیم و با پرسیدن سوالات انتها باز دید عمیق تری نسبت به این انتظارات بدست بیاوریم. برای شروع بهتر است روی انتظارات کوتاه مدت (6 تا 12 ماه آینده) متمرکز شویم و پیوسته برای گزارش پیشرفت و بازخورد گرفتن با ذینفعانمان گفتگو کنیم. معمولا وقتی این انتظارات را دریافت می کنیم، می بینیم که چقدر انتظارات این ذینفعان کمتر از چیزی است که تصور می کرده ایم.

فرم پیشنهادی زیر برای ثبت این انتظارات می تواند کمک کننده باشد. خوب است که اگر ذینفعی انتظاری را از ما درخواست کرد، شاخص هایی که نشان دهنده ی موفقیت ما در برآوردن این انتظارات و اقدامات پیشنهادی شان برای تحقق این شاخص ها را دریافت کنیم.

انتظارات و اهداف خودمان در هر یک از ابعاد چیست؟

پس از دریافت انتظارات دیگران، حال نوبت به خودمان است تا انتظارات و اهدافی که از اعماق وجود می خواهیم در ابعاد مختلف زندگی برآورده کنیم را مشخص نماییم. در اینجا نیز برای شروع بهتر است روی اهداف کوتاه مدت متمرکز شویم.

در فرم زیر این اهداف را ثبت و معیارهای سنجش موفقیت و اقدامات مورد نیاز برای برآورده ساختن این معیارها را مشخص کنیم.

چگونه می توانیم عملکردی مستمر و همراستا با خود واقعیمان در هر یک از این ابعاد داشته باشیم؟

حال که هم انتظارات ذینفعان و هم انتظارات خودمان در ابعاد مختلف زندگی را داریم، زمان تصمیم گیری برای برآورده ساختن انتظارات و اهدافی است که در راستای خود واقعی مان بوده و به یکپارچه سازی ابعاد مختلف زندگیمان کمک خواهد کرد.

در اینجا می خواهم از مفهمومی به اسم اصل گرایی استفاده کنم. افراد براساس تخصیص منابع زندگی شان به دو دسته ی اصل گرا و فرع گرا تقسیم می شوند. انسان های اصل گرا برای زندگیشان جهت و اهداف مشخصی داشته و تمامی ابعاد زندگی شان را در راستای تحقق این اهداف بکار می برند. این افراد به تمامی درخواست ها و انتظارات ای که در راستای این اهداف نیستند به چشم حواس پرتی نگاه کرده و به آن ها نه می گویند. به عبارت دیگر این افراد کارهای کمتری انجام داده ولی با پیگیری بیشتر به تعالی می رسند.

در عوض انسان های فرع گرا تقریبا به هر درخواست و انتظاری بله می گویند و منابع خود را در جهت های مختلفی تقسیم می کنند. نتیجه این سبک زندگی در کوتاه مدت عملکرد خوب، نه عالی، در برخی از این جهات و در بلند مدت سردرگمی و فرسودگی است.

مثلث مشارکت ابزاری است که از آن برای تعیین اهداف نهایی مان براساس رویکرد اصل گرا می توانیم استفاده کنیم. اضلاع این مثلث همان المان های خودشناسی هستن. باید هر یک از انتظاراتی که در دو مرحله قبل مکتوب کرده ایم را بررسی کرده تا ببینیم آیا این انتظارات به تحقق رسالت، پیشروی به سمت چشم انداز، زندگی ارزش ها، بکارگیری نقاط قوت و ارضای انگیزه هایمان کمک خواهد کرد یا خیر. طبیعتا سرمایه گذاری برروی انتظاراتی که با همه یا اکثریت اضلاع این مثلث هم خوانی داشته باشند، منجر به یکپارچگی ابعاد زندگیمان در راستای خود واقعی مان خواهد شد. سایر انتظارات سبب حواس پرتی ما و اتلاف منابع شده و باید به آنها پاسخ نه داده شود.

نهایتا اهدافی که از فیلتر مثلث مشارکت رد شده اند را می توانیم در فرم زیر برای خود مکتوب کنیم. مکتوب کردن این اهدف اهمیت بسیاری دارد، زیر می توان با مراجعه به آن ها مجدد حس تعهد خودمان را زنده کنیم. همچنین بهتر است این اهداف را با ذینفعان خود به اشتراک بگذاریم و توضیح دهیم که برای یکپارچگی ابعاد مختلف زندگی برآورده سازی این اهداف برایمان اولویت دارد. نمونه ی چنین برنامه ای در عکس زیر قابل مشاهده است:

برای تحقق این برنامه، رعایت چند نکته ی زیر ضروری است:

  • بزرگ فکر کنیم و کوچک قدم برداریم.

بزرگترین انگیزه ی انسان کسب پیروزی است. چنانچه در مسیر تحقق اهداف با شکست مواجه شدیم، این بزرگترین انگیزه را از دست خواهیم داد و در سلسله ای از شکست های متوالی گیر خواهیم کرد. بنابراین بهتر است اهداف جاه طلبانه و چالشی تعیین کنیم، اما اقدامات خود را متناسب با منابع و توانایی های کنونی مان شروع نماییم. ابتدا با اقداماتی شروع کنیم که برایمان کمی چالشی است، اما می دانیم که با کمی تلاش از پس آن ها برخواهیم آمد. سپس زمانی که روی این اقدامات مسلط شدیم، 10% به درجه سختی آن اضافه کرده و این فرآیند را ادامه دهیم تا نهایتا هدف بزرگمان با مجموعه ای از قدم های کوچک و حساب شده برآورده شود.

  • بسترهای ذهنی متناسب با اهدافمان ایجاد کنیم.

طبق نظریه تئوری انتخاب ویلیام گلاسر، رفتار ما ناشی از اقدامات، تفکرات، احساسات و فیزیولوژی بدنمان است. او برای تشریح بیشتر مدل رفتاری خود، رفتار هر فرد را مانند یک ماشین در نظر می گیرد که این چهار المان حکم چهار چرخ ماشین را دارند. کنترل این ماشین هم با خواسته ها و انتخاب های ماست.

مانند یک ماشین، حرکت ماشین رفتار برعهده ی چرخ های جلو یعنی عمل و تفکر است. به عبارتی دیگر خواسته و انتخاب ما جهت حرکت مان را مشخص کرده، سپس عمل و تفکرمان عامل حرکت و بروز احساس و فیزیولوژی همراستا با خواسته مان خواهد شد.

حال در کنار برنامه و اقداماتمان برای اینکه ماشین رفتارمان حرکت هماهنگی داشته باشد، باید تفکراتمان را نیز همراستا با اهدافمان کنیم. در ذهن ما مجموعه ای از بسترهای ذهنی وجود دارد که همان باورها و اعتقاداتی هستند که در طول زندگی در ما شکل گرفته اند. این بسترها مانند فیلتری تمامی رویدادهای اطرافمان را بررسی کرده و براساس تحلیل خود، فرمان های لازم را به مغز جهت واکنش می دهند. حال اگر این بسترهای ذهنی اعتقاداتی برخلاف مسیر زندگی اصیل باشند، در طول مسیر دچار تنش های درونی خواهیم شد. باید نسبت به این بسترهای ذهنی با مراجعه به روانکاو یا درون نگری آگاه شویم و بعد آنها را جوری سامان دهیم که در راستای هدفمان برای اصیل زندگی کردن باشند.

  • یک حلقه حمایتی دور خود ایجاد کنیم.

 

از آنجا که در سفر به سوی زندگی اصیل چالش ها، وسوسه ها و انحرافات مختلفی وجود دارد، نیاز داریم تا یک حلقه حمایتی از ذینفعان خود تشکیل دهیم. این حلقه حمایتی وظایف زیر را برعهده دارد:

  • حفظ تعهد ما به زندگی اصیل و تحقق اهداف اصل گرا
  • دادن بازخوردهای صادقانه و سازنده
  • قابل اتکا بودن در زمان های رنج و سختی

برای انتخاب اعضای حلقه حمایتی خود از بین ذینفعان مان، استفاده از مثلث ارتباط می تواند کمک کننده باشد. اضلاع این مثلث معیارهایی هستند که باید در ذینفعان خود آنها را بررسی کرده تا افراد واجد شرایط برای قرار گیری در حلقه حمایتی خود را انتخاب کنیم. این معیارها سه مورد زیر می باشند:

  • صداقت: دادن بازخوردهای صادقانه و مبتنی بر واقعیت. مواجه کردن ما با حقایق و مسائلی که نیاز است جهت بهبود خود آنها را بدانیم.
  • همدلی: اهمیت به موفقیت و حال خوب ما. حمایت از ما بخاطر اهمیت به خودمان، نه جایگاه و کاری که انجام می دهیم.
  • شایستگی: داشتن تجارب، دانش و منابع برای حمایت از ما. این شایستگی ها لزوما نباید مادی بوده، بلکه در اکثر مواقع معنوی می باشند.

جمع بندی

رسیدن به اصالت در زندگی یک سفر چالشی و مملو از مقابله با وسوسه های دنیا است. فرای تمام سختی هایی که در این سفر خواهیم کشید، احساس رضایتی ماندگار را با خود به همراه خواهیم داشت و سرانجام دنیا را در حالی ترک خواهیم کرد که توانسته ایم خود واقعی مان را در دنیا متجلی کرده و اثرات ماندگار به جا بگذاریم.

طی کردن این سفر یک چرخه سه مرحله ای، تکرار پذیر و پویاست. هر از گاهی بخاطر مجموعه حوادث و تجاربی که در دنیا بر ما می گذرد، باید مجدد توقف کرده و با بررسی آنچه بر ما تاکنون اتفاق افتاده خودشناسی خود را بروز رسانی کرده، و براساس این خودشناسی عملکردی مستمر در ابعاد مختلف زندگی داشته باشیم. هم چنین همواره باید با سرمایه گذاری روی روابطمان با حلقه حمایتی خود، اعضای این حلقه رو برای حمایت از خودمان در این مسیر باانگیزه نگه داریم.

با مراجعه به لینک زیر می توانید موفقیت خود در اصیل زندگی کردن را بصورت مرتب سنجیده و با میانگین نمرات جهانی مقایسه کنید.

http://truenorthmirror.discoveryourtruenorth.org/

 

 

#جمعه_یادگیری #اصالت #زندگی_اصیل #خودشناسی #هویت #یکپارچگی #رسالت #چشم_انداز #چرایی #ارزش #بیل_جورج #شمال_حقیقی #رهبری_اصیل #سایمون_سینک #قبایل #ماموریت

  • حمیدرضا لاچین
۲۳
خرداد

در قسمت اول به بررسی دلایل حرکت به سوی زندگی اصیل پرداختیم، دو گام رسیدن به اصالت در زندگی را معرفی کردیم و گام اول، خودشناسی و کشف خود واقعی، را تشریح کردیم. در کشف خود واقعی، به معرفی عناصری پرداختیم که آگاهی و شناختن آنها براساس هم تعمق خودمان (هویت) و هم دریافت بازخورد از دیگران (برند) منجر به کشف خود واقعی مان خواهد شد. این عناصر عبارتند از:

  1. کسی که هستیم: شامل رسالت یا چرایی وجودی
  2. کسی که میخواهیم باشیم: شامل چشم انداز یا آینده ای که می خواهیم بسازیم
  3. چگونگی: شامل ارزش ها، نقاط قوت و انگیزه های درونی و بیرونی

قبل از وارد شدن به گام دوم زندگی اصیل (یکپارچه سازی ابعاد مختلف زندگی در راستای خود واقعی)، در این قسمت کمی بیشتر درباره هر یک از این عناصر توضیح خواهم داد و روش ها و منابعی را معرفی خواهم کرد که با استفاده از آنها می توان با سرعت و دقت مناسبی این عناصر را به گونه ای که بازتاب دهنده ی خود واقعی مان باشد تعیین کرد.

    1. رسالت یا چرایی وجودی
  1. 1.1. کشف سرنخ ها

رسالت یا چرایی وجودی در اکثر مواقع در دوران نوجوانی درون ما شکل می گیرد. اما چون رسالت در قسمتی از مغزمان شکل می گیرد که ارتباطی با زبان ندارد، بیان آن برایمان بسیار سخت است. در نتیجه بیشتر ما برای کشف آن باید به کاوش در گذشته مشغول شویم. برای کشف رسالت، باید مهم ترین خاطرات مان (لحظات سرنوشت سازمان) را کنار هم گذاشته و با بررسی آنها، به ارتباطاتی برسیم. با نگاه به گذشته مان و با کشف مهم ترین سرنخ ها (فراز و نشیب های زندگیمان، چالش هایی که حل کرده ایم، لحظاتی که بیشترین حس افتخار را داشته ایم، تغییراتی که ایجاد کرده ایم) می توانیم الگوهایی را پیدا کنیم.

در بعضی مواقع هم بدون نیاز به رجوع به گذشته، رسالت در اتفاقات رنج آور و سخت زندگی کشف می شود. همه ما در طول زندگیمان با چنین اتفاقاتی مواجه می شویم که در اصطلاح به آن بوته آزمایش می گویند. واکنش ما به این اتفاقات معمولا فعالانه یا منفعلانه خواهد بود. افرادی که واکنش فعالانه دارند نه تنها در برابر چالش تسلیم نمی شوند، بلکه از آن بعنوان فرصتی برای یادگیری، بهتر شدن و نشان دادن شایستگی های خود استفاده می کنند. آنها در چنین شرایطی رسالت زندگی خود را پیدا کرده و از آن نه تنها برای گذر از دوران رنج و چالش، بلکه برای تبدیل شدن به فردی اصیل بهره می برند. البته همه ما آنقدر خوش شانس نیستیم که معنای زندگیمان در طی حوادثی ناگهانی به ما الهام شود، پس باید خودمان فعالانه دست بکار شویم و با رجوع به گذشته مان دنبال سرنخ هایی باشیم.

  1. 2.1. ساختار رسالت یا چرایی وجودی

پس از رجوع به گذشته و کشف مهم ترین تجارب و خاطرات، مضامین و سرنخ ها شروع به پدیدار شدن می کنند. این مضامین و سرنخ ها مجموعه ای از کلمات کلیدی و احساسات مشترکی هستند که باید در ساختاری کنار هم گذاشته شوند تا رسالت زندگی شکل گیرد.

سایمون سینک در کتاب خود به نام چرایی خود را پیدا کنید، ساختاری دو قسمتی برای  رسالت پیشنهاد می دهد: انجام دادنِ ............... تا ...............

جای خالی اول بیانگر نقش ما در این دنیا و اقدامی هست که برای انجامش به دنیا آمده ایم. یعنی کمکی که به تحقق آینده بهتر می کنیم. دومین جای خالی بیانگیر تاثیری هست که اقدام ما برجای خواهد گذاشت. برای مثال رسالت سایمون سینک عبارت زیر است:

 الهام بخشیدن به دیگران تا بتوانند کارهایی را انجام بدهند که به آنها الهام می بخشد.

طبق این ساختار رسالت متمرکز بر آمال و خواسته های شخصیمان نیست، بلکه درباره مسئولیت ما درباره دیگران و تاثیری است که در زندگی آنها میخواهیم ایجاد کنیم. رسالت باید تصویری الهام بخش و انگیزاننده از علت وجودی ما بدهد و تنها رسالتی متمرکز بر خلق ارزش و تاثیر در زندگی دیگران می تواند چنین اثر ماندگاری داشته باشد.

منبع برای مطالعه بیشتر: کتاب چرایی خود را پیدا کنید از سایمون سینک

    1. چشم انداز

چشم انداز جایی هست که می خواهیم برویم. آینده ای بهتر که ما می خواهیم با اقدامات و رفتار خود در این دنیا برای جامعه مدنظرمان بسازیم. در نتیجه چشم انداز امتدادی از رسالتمان هست. چشم انداز مناسب پنج ویژگی زیر را دارد:

  • ایده آل گرایانه است. به نحوی که هیچ وقت به آن 100% دست پیدا نخواهیم کرد بلکه هر روز زندگیمان را برای نزدیکتر شدن به آن تلاش خواهیم نمود.
  • برای چیزی است نه برعلیه چیزی. چشم انداز مناسب برای رقابت کردن یا بهتر بودن نیست. یک چشم انداز مناسب متمرکز بر خلق ارزش برای جامعه پیرامونمان هست نه رقابت با آن.
  • خدمت گرایانه است. در یک چشم انداز مناسب هدف باید خدمت به جامعه باشد نه فقط خودمان. یک چشم انداز مناسب به دنبال خلق آینده ای بهتر برای جامعه است نه فقط خود فرد.
  • دایره شمول گسترده ای دارد. یک چشم انداز مناسب باید تلاش کند تا جامعه بزرگتری را مدنظر قرار دهد. آینده ای بهتر برای تعداد آدم بیشتری بتواند خلق کند. هر فردی با هر مهارت و تنوع فرهنگی و جنسیتی و ... فقط با داشتن باور به چشم اندازمان بتواند جزئی از جنبش و حرکت ما باشد.
  • مقاوم است. یک چشم انداز مناسب قادر است تا در برابر تغییرات سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، حقوقی، تکنولوژیگی، اقتصادی و محیطی دوام بیاورد. هر یک از این تغییرات نباید باعث شود تا آینده ای که میخواهیم بسازیم دستخوش تغییر شود. ممکن است جمله بندی چشم انداز تغییر کند، اما احساس و نیت پشت آن همواره پابرجاست.

برای مثال چشم انداز سایمون سینک زندگی کردن در دنیاییست که مردم در آن هر روز باانگیزه برای رفتن به محل کار از خواب بیدار می شوند، در طول روز در محل کار احساس امنیت می کنند و شب با احساس رضایت به خانه برمی گردند.

منبع برای مطالعه بیشتر: کتاب بازی بی نهایت از سایمون سینک

    1. ارزش ها

ارزش ها برگرفته از باورها و اعتقادات ما هستند و در واقع چیزهایی اند که در زندگی برای ما بیشترین اهمیت را دارند. ارزش ها چارچوب مسیر حرکت را مشخص می کنند و مانند فیلترهایی به ما در تصمیم گیری های روزانه کمک می نمایند. با تعریف ارزش ها در واقع خطوط قرمز حرکتی خود را مشخص کرده و خود را مقید می کنیم که این خطوط را در طول مسیر رعایت کنیم.

ارزش ها معمولا بصورت کلماتی جذاب تعیین می شوند، مانند صداقت، نوآوری، احترام متقابل و .... این کلمات اما انتزاعی اند و رفتاری که دقیقا باید از خودمان نشان دهیم را مشخص نمی کنند. در نتیجه بهتر است ارزش ها را به اصول تبدیل کنیم. اصول ترجمه ارزش ها در عمل هستند. اصول بصورت فعل تعریف می شوند تا بقیه بتوانند درک کنند که این ارزش ها در عمل چگونه خواهند بود.

برای مثال سایمون سینک یکی از ارزش های خود به نام تمرکز بر بلند مدت را به صورت اقدامات زیر تعریف کرده است:

  • چیزی بساز که بیشتر از همه ی انسان ها عمر کند.
  • به جای اینکه خود را درگیر رسیدن به اعداد و تاریخ های تعیین شده کنی، روی تکانه ها و روندها تاکید کن.

پس از تعیین ارزش ها، تنها زمانی در موردشان می توانیم یقین پیدا کنیم که زیر فشار باشیم، یا ارزش هایمان در تقابل با هم باشند، یا ارزش های کسانی که با آن ها کار می کنید با ارزش های شما متفاوت باشند. زمانی که در شرایط دشوار مجبور به انتخاب بین ارزش هایمان می شویم، در می یابیم که مهم ترین ارزش در زندگیمان چیست و کدام ارزش را حاضریم قربانی کنیم.

منبع برای مطالعه بیشتر: کتاب چرایی خود را پیدا کنید از سایمون سینک و کتاب شمال حقیقی از بیل جورج

    1. نقاط قوت

نقطه قوت یا توانمندی مجموعه ای از دانش، مهارت ها و رفتارهایی است که با بکارگیری آنها می توانیم بهترین خودمان باشیم. نقطه قوت از فرمول زیر بدست می آید:

استعداد (روش طبیعی فکر، احساس یا رفتار) * سرمایه گذاری (زمانی که برای تمرین، پرورش مهارت ها و افزایش دانش صرف می شود) = نقطه قوت یا توانمندی (توانایی بوجود آوردن مستمر عملکرد مطلوب یا تقریبا بی نقص)

نقطه قوت متاثر از دو عامل استعداد و سرمایه گذاری است. اگر استعدادی داشته باشیم اما هیچ سرمایه گذاری برای پیشرفت آن نکنیم یا روی استعدادی که بصورت ذاتی نداشته ایم سرمایه گذاری زیادی انجام دهیم، عملا توانمندی خاصی در ما بوجود نمی آید.

البته این به معنای عدم تلاش برای کشف نقاط ضعف مان نیست، بلکه به این معناست که باید نقاط قوتمان اولویت اول در سرمایه گذاری باشند. به این علت که ما منابع محدودی برای سرمایه گذاری داریم و تخصیص بیشتر این منابع محدود برروی نقاطی که آورده چندانی برای ما ندارند بهینه نیست.

1.4) آزمون استعدایابی کلیفتون

در سال 1998، پدر روانشناسی نقاط قوت، پرفسور دونالد کلیفتون همراه با تام راث و گروهی از دانشمندان گالوپ پرسشنامه استعداد آنلاینی را طراحی و تولید کردند. سپس در سال 2001 مطالبی از این پرسشنامه را در کتاب «اکنون نقاط قوت خود را کشف کنید» منتشر کردند. در این کتاب 34 نقطه قوت شناسایی شده در تحقیقات با توضیحات جامع همراه با مثال هایی از افراد دارای این نقاط قوت و ایده هایی برای عمل آورده شده است.

این کتاب در حوزه مدیریت  منابع انسانی نخستین تقسیم بندی جامع از تقاط قوت و فردی، اجتماعی و سازمانی افراد در جهان است. با مطالعه این کتاب و تعمق برروی 34 نقطه قوت، می توانیم نقاط قوت خود را با دقت خوبی تعیین کنیم.

در کنار مطالعه این کتاب دریافت بازخورد مستمر از همکاران، اعضای خانواده و دوستان یا مشارکت در ارزیابی های 360 درجه می تواند آگاهی ما را از نقاط قوتمان افزایش دهد.

منبع برای مطالعه بیشتر: کتاب پنج نقطه قوت برتر خود را بشناسید از تام راث

    1. انگیزه ها

انگیزه علت انجام دادن کاری است. هر عملی که در این دنیا انجام می دهیم، به علت فعال شدن انگیزه ای است. وقتی کاری را انجام می دهیم و انگیزه انجامش برای ما برآورده می شود، احساس رضایت و خوشحالی فراوانی می کنیم که ناشی از ترشح هورمون دوپامین در بدنمان است.

دو نوع انگیزه وجود دارد: بیرونی و درونی. انگیزه های بیرونی، از قبیل کسب نمرات خوب، پول، شهرت، محبوبیت، ترفیع، پاداش و پیروزی توسط عواملی خارج از کنترل ما تامین می شود. از سوی دیگر انگیزه های درونی ارتباط نزدیکی با داستان زندگی و شیوه شکل دهی به آن ها دارند و از درون ما نشئت می گیرند. مانند: رشد شخصی، کمک به رشد افراد دیگر، مشارکت در مسائل اجتماعی، ایجاد تغییر در دنیا، رسالت و چشم انداز.

انگیزه های درونی از انگیزه های بیرونی دقیق تر و قوی ترند و اثرات ماندگارتری برجا می گذارند. زمانی که کاری را براساس انگیزه های درونی انجام می دهیم، فارغ از سختی های مسیر به تحقق اهداف متعهدیم و در طول مسیر احساس خوشحالی می کنیم. زیرا از انجام آنکار لذت می بریم، نه اینکه دنبال کسب یک پاداش بیرونی در ازای انجامش باشیم.

البته کلید رسیدن به یک زندگی اصیل اجتناب از انگیزه های بیرونی نیست، بلکه برقرار کردن تعادل بین آن ها و انگیزه های درونی است. طبیعی است که بعنوان یک موجود اجتماعی به دنبال کسب تایید و تمجید مثبت از جامعه مان باشیم. خطر هنگامی پیش می آید که آنقدر شیفته ی این نمادهای بیرونی باشیم که هرگز قانع نشویم. در این مرحله بیش از همیشه این خطر وجود دارد که ارتباطمان را با انگیزه های درونی از دست دهیم.

برای کشف انگیزه های درونی و بیرونی خود می توانیم لذت بخش ترین لحظات زندگیمان را مرور کنیم. وقتی دقیق تر دلیل این احساس لذت را بررسی کنیم، انگیزه های خود را پیدا خواهیم کرد.

منبع برای مطالعه بیشتر: کتاب انگیزش از دن آریلی و کتاب شمال حقیقی از بیل جورج

خلاصه

 

فایل ارائه زندگی اصیل - خودشناسی

  • حمیدرضا لاچین
۰۹
خرداد

زندگی اصیل (قسمت اول: کشف هویت درونی)

در یک شب آرام بوستون، پاییز سال 1983، جان داناهو، مدیرعامل فعلی نایکی، که آن زمان یک جوان بیست و سه ساله بود از صرف شام با نامزدش، آیلین، لذت می برد. جان که شهرت بسیار خوبی بعنوان مشاور تحلیل گر در شرکت مشاوره بِین کسب کرده بود، با نامزدش درباره چشم انداز شغلیش حرف می زد. همان طور که جان صحبت می کرد، آیلین بیشتر بابت هزینه هایی که جان باید به خاطر زندگی حرفه ایش بپردازد نگران می شد. او ابراز نگرانی کرد که ساعت های طولانی کار، سفر دائمی و استرس جان می تواند توانایی او برای داشتن رابطه ی نزدیک را محدود کند.

سپس بی پرده از جان پرسید:«آیا این چیزی است که او واقعا می خواهد؟» جان محکم پاسخ داد:«نه!» او از داخل کیف پولش تکه کاغذی بیرون آورد و پشت آن نوشت:«من مانند یک مشاور مدیریت زندگی نخواهم کرد.»

خود جان می گوید:«چالش برای من این است که خودم باشم. هدف نهایی من این است که اثرگذار و اصیل باشم و در عین حال پدر، شوهر، دوست و انسانی باشم که می خواهم. وجه ی انسانی بالاترین هدف و چالش نهایی است.»

یکپارچگی، نه تعادل

اکثر ما فکر می کنیم زندگی شخصی و زندگی کاری معامله ای است که جمع آنها باید صفر باشد. به عبارتی دیگر باید متعادل باشند. تعادل یک مفهوم ال کلنگی ست. یعنی هر دو طرف را یا باید در یک سطح نگه داریم، یا اگر می خواهیم در یکی پیشرفت بیشتری کنیم و بالاتر برویم باید از سرمایه گذاری برروی دیگری بکاهیم و سبک ترش کنیم. نتیجه این نوع زندگی کردن در کوتاه مدت پیروزی های موقت و در بلند مدت فرسودگی و دور شدن از خود واقعی مان است. زندگی متعادل اصیل و واقعی نیست و از تمام ظرفیت های وجودیمان استفاده نمی کند.

زندگی متعادل

اما در زندگی اصیل هدف ایجاد تعادل بین ابعاد مختلف زندگی و فدا کردن یکی در راه پیشرفت یکی دیگر نیست. در زندگی اصیل ابعاد مختلف زندگی در یک سمت ال کلنگ قرار دارند و مخالف هم نیستند. زندگی اصیل به معنای یکپارچه کردن ابعاد مختلف زندگی ست تا بتوانیم عملکردی مستمر و هم راستا با خود واقعی و هویت درونیمان داشته باشیم. نتیجه این سبک زندگی کردن، ایجاد اعتماد در دیگران، ساخت روابط سازنده، رشد فردی و اثرگذاری ماندگار است.

زندگی اصیل

انسان اصیل محدود به برچسب های مختلفی که به او زده می شود نیست. برچسب هایی مثل پدر، همسر، مادر، برادر، دوست، مدیر بازاریابی، کارشناس منابع انسانی و غیره. انسان اصیل مثل جان داناهو تلاش دارد تا در طول زندگی و در ابعاد مختلف، فارغ از این برچسب ها موجودیت انسانی واقعیش را بروز دهد.

سفری به سوی زندگی اصیل

حال چگونه می توانیم یک زندگی اصیل داشته باشیم؟ نکته مهمی که باید در نظر داشت این است که ساختن زندگی اصیل یک سفر است. سفر به سوی زندگی اصیل ما را از میان قله ها و دره های بسیاری گذر می دهد که در شمایل امتحانات، پاداش ها و وسوسه های دنیا با آن ها مواجه می شویم. طی کردن موفق این سفر نیازمند تعهد به توسعه و رشد خودمان است و حفظ صداقت در طول مسیر بزرگ ترین چالشی است که با آن مواجه می شویم. احتمالا در طول این مسیر همیشه خوشحال نخواهیم بود، اما در پایان حس رضایتی معنادار خواهیم داشت.

طبق تعریف بالا، برای اصیل بودن در زندگی دو گام زیر را باید طی کنیم:

  1. خودشناسی و کشف خود واقعی
  2. یکپارچه سازی ابعاد مختلف زندگی در راستای خود واقعی

خودشناسی و کشف خود واقعی

معمولا وقتی میخواهیم سفری داشته باشیم، درباره نقطه شروع، مقصد، چگونگی طی مسیر و منابع مورد نیاز از قبل آگاهی کسب کرده و برنامه ریزی می کنیم. زندگی هم یک سفر است. بنابراین برای خودشناسی و کشف هویت درونی باید از سفری که میخواهیم در زندگی داشته باشیم شناخت و آگاهی پیدا کنیم.

عناصری که یک سفر زندگی را تشکیل داده و باید نسبت به آنها خودشناسی پیدا کرد را می توان به 3 دسه زیر تقسیم بندی نمود.

  1. کسی که هستیم: شامل رسالت یا چرایی وجودی
  2. کسی که میخواهیم باشیم: شامل چشم انداز یا آینده ای که می خواهیم بسازیم
  3. چگونگی: شامل ارزش ها، نقاط قوت و انگیزه های درونی و بیرونی

مراحل سفر خودشناسی

طبق تحقیقات صورت گرفته توسط دکتر تاشا اوریچ، خودشناسی میزان آگاهی و شناخت هر فرد از خودش هم از دیدگاه خود و هم از دیدگاه دیگران است. به عبارت دیگر خودشناسی، میزان آگاهی و شناخت هر فرد از هویتش و برندی است که در ذهن دیگران ساخته است. طبق این تعریف، خودشناسی دو دسته بندی کلی دارد: خودشناسی درونی (هویت) و خودشناسی بیرونی (برند).

افراد براساس میزان خودشناسی درونی و بیرونی در یکی از چهار دسته زیر قرار می گیرند:

طبیعتا منظور از خودشناسی کامل این است که نسبت به عناصر خودشناسی هم در هویتمان و هم در برندی که در ذهن دیگران ساخته ایم آگاهی و شناخت پیدا کنیم. شناخت برندمان جز از طریق دریافت بازخورد از دیگران به روش های مختلف حاصل نخواهد شد.

در نتیجه برای رسیدن به خودشناسی کامل باید مراحل زیر را طی نمود:

  1. شناخت هویت: شناخت عناصر خودشناسی در سفری به درون خودمان
  2. شناخت برند: شناخت عناصر خودشناسی در ذهنیت دیگران از طریق دریافت بازخورد
  3. تحلیل: تحلیل تفاوت و شکاف موجود بین هویت و برند
  4. تطبیق: جمع بندی و تعیین نهایی عناصر خودشناسی

در ادامه ...

در قسمت های بعد درباره چگونگی کشف عناصر خودشناسی و چگونگی یکپارچه سازی ابعاد زندگی همراستا با خود واقعیمان خواهم گفت.

منابع

  • حمیدرضا لاچین
۰۵
ارديبهشت

نتایج تحقیقاتی توسط دانشگاه هاروارد نشان می‌دهد که ما 47% زمان بیداریمان را مشغول فکر به چیزهایی غیر از کارهایی که انجامشان می دهیم هستیم. به عبارتی نصف زمان بیداریمان عملکردی اتوماتیک داریم و از آن آگاه نیستیم.

این عمل در زمان دورکاری و شرایط بحرانی فعلی تشدید هم می شود. زیرا هم استرس زیادی را به علت عدم قطعیت ­ها متحمل می شویم و هم به علت قرار گرفتن در شرایط غیر رسمی کاری حواس پرتی­ها و اختلالات بیشتری باعث کاهش آگاهی­مان می­شود. این استرس و عدم آگاهی سه پیامد منفی مخرب دارد: نداشتن تمرکز، تضعیف خلاقیت و در نهایت از دست رفتن بهره­­­ وری.

خبر خوب این است که می شود ذهن را آموزش داد تا بتواند در شرایط استرس زا و  پر از حواس پرتی فعلی، آگاهی و تمرکز خود را حفظ کرده تا بیشترین بهره وری را داشته باشد. 10 نکته زیر در این راستا به ما کمک خواهد کرد:

  1. داشتن خواب کافی

مغزمان در طول روز به علت انجام فعالیت زیاد سم­ هایی را درون خود تولید می­کند. داشتن خواب کافی بهترین راه ­حل برای زدودن این سم ­ها و تجدید قوای مغز برای خلاقیت است. در شبانه روز داشتن 6 الی 8 ساعت خواب مفید توصیه می­شود. همچنین داشتن یک چرت مفید نیم ساعته در میانه روز کاری نیز باعث افزایش راندمان مغز خواهد شد.

  1. دم، بازدم، دم، بازدم

تنفس بهترین تمرین برای کاهش استرس و افزایش آگاهی است. در وقفه­ های مختلفی در طول روز باید حداقل ده دقیقه زمان گذاشته و تمرین تنفس به این صورت انجام دهیم: 4 ثانیه دم، 4 ثانیه حفظ نفس و 4 ثانیه بازدم. نکته مهم این است که در طول این 10 دقیقه تمام تمرکز خود را بر روی تنفسمان نگه داریم.

اولین بار این تمرین را هنگام بیدار شدن باید انجام دهیم. لحظه ­ای که از خواب بیدار می­ شویم، انبوهی از تفکرات درباره روز پیش رویمان به ذهن می­ آید که باعث می­شود بیشترین هورمون استرس در بدنمان تولید شود. وقتی از خواب بیدار شدیم، بهتر است حداقل 2 دقیقه در رخت خواب تمرین تنفس را انجام دهیم.

در ادامه روز بهتر است این تمرین را قبل از شروع کار، در میانه و انتهای زمان کاری و همچنین قبل و بعد جلسات مهم انجام دهیم.

  1. اول صبح تلفن ممنوع

اگر پس از بیدار شدن اولین کاری که انجام دهیم چک کردن تلفن و شبکه­ های اجتماعی باشد، هورمون استرس در بدنمان تولید شده و ما را در حالت دفاعی قرار می­دهد. علاوه بر این، تشعشعات تلفن همراه سبب اختلال در ساعت طبیعی بدن و هورمون­ هایمان خواهد شد.

  1. انجام آداب صبحگاهی

انجام آداب­ های صبحگاهی زیر قبل یا بعد از مصرف صبحانه، به سلامت روان شما در ادامه روز کمک شایانی خواهد کرد:

  • دعا و مناجات
  • ورزش و نرمش. اگر ورزش در طبیعت یا فضای سبز صورت بگیرد، اثرات مثبت بیشتری بر سلامت روان خواهد داشت.
  • یادآوری 3 دلیل برای قدردانی و شکرگزاری زندگی در این روز
  • یادآوری دستاوردهای روز گذشته. اینکار به ما انگیزه زیادی برای تکرار این دستاوردها در روز جاری می­ دهد.
  • توجه به معنای کار. به عواملی فکر کنید که سبب معنادار شدن کارتان می­شود و به شما شوق و انرژی برای انجام آن را می ­دهد.
  • تعیین و نوشتن مهم ­ترین اولویت­ ها و اهداف روز. بهتر است حداکثر 3 اولویت و هدف نوشته شود.

  1. تغذیه مناسب مغز

صبحانه سرشار از پروتئین، ویتامین و کربوهیدرات، نهار سبک و کم کالری و میان وعده­ ی شامل تنقلات، میوه و سبزیجات بهترین تغذیه برای تقویت مغز هستند.

  1. انجام یک کار در هر لحظه

انجام چندکار بصورت همزمان باعث می­شود زمان انجام کارها دو برابر، تعداد خطاها بیشتر، مصرف انرژی بیشتر ، خلاقیت کمتر، نگهداشت اطلاعات کوتاه ­تر و تمرکز کمتر شود. باید در هر لحظه تنها برروی انجام یک کار تمرکز داشته و تا جایی که می­توانیم تا اتمام کار پیش برویم. اگر در میانه کار احساس خستگی کردیم، بهتر است روی برگه ای یادداشت کنیم که تا کجا پیشرفته ­ایم و تمام تمرکزمان را به فعالیت دیگری مشغول کنیم.

  1. دوری موقت از شبکه­ های اجتماعی

شبکه­ های اجتماعی مانند واتس اپ، تلگرام، اینستاگرام و ایمیل یک خاصیت اعتیادآور دارند. هنگامی که پیامی از یکی از این شبکه­ ها دریافت می­کنیم، در بدنمان هورمون دوپامین ترشح می­شود. ترشح این هورمون باعث می­شود که هر کاری داریم زمین بگذاریم و به سراغ پیام دریافتی برویم چون حس خوبی بهمان می­ دهد. در نتیجه در زمان­ هایی که می­ خواهیم تمرکز کنیم (مثل زمان حضور در جلسات)، بهتر است تمام شبکه­ های اجتماعی خود را بسته تا حواس پرتی ای ایجاد نشود.

  1. رعایت وقفه بین زمان ­های کاری

تحقیقات نشان می­دهد که ذهن ما هر یک ساعت به حدود 15 دقیقه استراحت نیاز دارد تا بتواند خلاقیت، تمرکز و بهره وری خود را حفظ کند. در طول این 15 دقیقه استراحت می­ توانیم کارهای مختلفی انجام دهیم مانند: انجام حرکات سبک ورزشی و کششی، تمرین تنفس، گفتگو با همکار یا فرد دیگر، قدم زدن در طبیعت یا فضای سبز، خوردن نهار یا میان وعده، نوشیدن چای یا قهوه و ... بهتر است که در طول این 15 دقیقه از دو کار زیر پرهیز کرده و تمام تمرکزمان را روی یکی از فعالیت­ های ذکر شده حفظ کنیم:

  • تفکر و گفتگو پیرامون مسائل کاری
  • چک کردن شبکه ­های اجتماعی

  1. استرس کمتر، شادی بیشتر

زمانی که در شرایط پرفشار و مبهم هستیم، در بدنمان هورمونی به نام کورتیزول ترشح می­شود که عامل ایجاد استرس است. استرس سبب خاموشی سیستم ایمنی بدن، از بین رفتن تمرکز و خلاقیت و ضعف در برقراری ارتباط سازنده می شود.

اوکسی توسین هورمون دیگری است که ضد کورتیزول عمل کرده و اثرات برعکس آن را ایجاد می­کند. این هورمون زمانی در بدن ترشح می­شود که احساس شادی کنیم. در نتیجه بهتر است یک لیست شادی برای خودمان تهیه کنیم تا زمانی که در شرایط استرس زا قرار گرفتیم، به سراغ این لیست برویم. این لیست باید شامل کارهای کوچکی باشد که بتواند در زمان کوتاه حس شادی را در ما ایجاد کند.

  1.  برقراری ارتباط سازنده

ما اساسا موجودات اجتماعی هستیم و تمایل به برقراری ارتباط با یکدیگر داریم. برقراری ارتباطات معنادار از جمله فعالیت­ هایی است که سبب ترشح اوکسی توسین در بدنمان شده و میزان تمرکز و خلاقیتمان را افزایش می ­دهد. بهتر است در طول روز از طریق شبکه­ های اجتماعی و تماس تصویری با همکاران خود ارتباط برقرار کرده و درباره پیشرفت در کارها و شرایط یکدیگر صحبت کنیم.

منابع

  • حمیدرضا لاچین
۲۲
فروردين

در قسمت اول به بررسی 3 گام اول گذر از رنج (بازتاب، امید و خوشبینی) پرداختم. در این قسمت به نحوه کشف و ساختار بندی معنا و 3 گام آخر گذر از رنج خواهم پرداخت.

1-4) نحوه کشف معنا

معنا در اکثر مواقع در دوران نوجوانی درون ما شکل می گیرد. اما چون معنا در قسمتی از مغزمان شکل می گیرد که ارتباطی با زبان ندارد، بیان آن برایمان بسیار سخت است. در نتیجه بیشتر ما برای کشف معنا باید به کاوش در گذشته مشغول شویم. برای کشف معنا، باید مهم ترین خاطرات مان (لحظات سرنوشت سازمان) را کنار هم گذاشته و با بررسی آنها، به ارتباطاتی برسیم. با نگاه به گذشته مان و با کشف مهم ترین سرنخ ها (فراز و نشیب های زندگیمان، چالش هایی که حل کرده ایم، لحظاتی که بیشترین حس افتخار را داشته ایم، تغییراتی که ایجاد کرده ایم) می توانیم الگوهایی را پیدا کنیم.

در بعضی مواقع هم بدون نیاز به رجوع به گذشته، معنا در همین اتفاقات رنج آور و سخت زندگی کشف می شود. مانند ویکتور فرانکل که تجربه حضور در اردوگاه های کار اجباری نازی ها معنای زندگیش را برایش شفاف کرد. البته همه ما آنقدر خوش شانس نیستیم که معنای زندگیمان در طی حوادثی ناگهانی به ما الهام شود، پس باید خودمان فعالانه دست بکار شویم.

2-4) ساختار معنا

پس از رجوع به گذشته و کشف مهم ترین تجارب و خاطرات، مضامین و سرنخ ها شروع به پدیدار شدن می کنند. این مضامین و سرنخ ها مجموعه ای از کلمات کلیدی و احساسات مشترکی هستند که باید در ساختاری کنار هم گذاشته شوند تا معنای زندگی شکل گیرد.

سایمون سینک در کتاب خود به نام چرایی خود را پیدا کنید، ساختاری دو قسمتی برای  معنا پیشنهاد می دهد: انجام دادنِ ............... تا ...............

جای خالی اول بیانگر ماموریت، رسالت و نقش ماست. یعنی کمکی که به تحقق آینده بهتر می کنیم. دومین جای خالی بیانگیر آینده ای است که تحت تاثیر کمک ما شکل خواهد گرفت. برای مثال معنای سایمون سینک عبارت زیر است:

 الهام بخشیدن به دیگران تا بتوانند کارهایی را انجام بدهند که به آنها الهام می بخشد.

یا معنای شرکت گوگل عبارت است از:

سازمان دهی به اطلاعات دنیا تا همگی بتوانند به صورت مفید به آنها دسترسی داشته باشند.

طبق این ساختار معنا متمرکز بر آمال و خواسته های شخصیمان نیست، بلکه درباره مسئولیت ما درباره دیگران و تاثیری است که در زندگی آنها میخواهیم ایجاد کنیم.

ویکتور فرانکل در این باره در کتاب انسان در جستجوی معنا می گوید: "معنا را تنها نمودی از خود نشماریم، زیرا معنا نه تنها از وجود نشات می گیرد، بلکه رو در روی آن نیز می ایستد و به مقابله با آن می پردازد. اگر معنایی که انسان در صدد تحقق بخشیدن به آن است، فقط نمودی از شخصیت او یا مظهر اندیشه های آرزومندانه او بود، دیگر خصلت مبارزه طلبانه را از دست می داد و قدرت آن را نداشت که انسان را به پیش براند."

معنا باید تصویری الهام بخش و انگیزاننده از علت وجودی ما و آینده بدهد تا بتوانیم از هر رنج با رضایت عبور کنیم. تنها معنایی متمرکز بر خلق ارزش و تاثیر در زندگی دیگران می تواند چنین اثر ماندگاری داشته باشد.

بعلاوه معنا باید اصیل باشد. یعنی هر روز آن را زندگی کرده و در عمل، افکار و تصمیماتمان آن را سر لوحه قرار دهیم. کلمات زیبایی که عمل نشود، مانند شعاری تو خالی به نظر می رسد و اعتماد دیگران به ما را خدشه دار می کند.

5) حرکت ماشین رفتار

ویلیام گلاسر، روانپزشک آمریکایی، خالق مدلی به نام تئوری انتخاب است. در مدل او منشاء رفتارها، احساسات و انگیزه‌ های انسا‌ن‌ها، انتخاب ‌ها و رفتارهای هر فرد و تحلیل‌های درونی او در نظر گرفته می‌شود. از نظر او رفتار انسان تابعی از انتخاب های خود اوست تا شرایط محیطی.

او برای تشریح بیشتر مدل رفتاری خود، رفتار هر فرد را مانند یک ماشین در نظر می گیرد که از چهار چرخ تشکیل شده است: عمل، تفکر، احساس و فیزیولوژی. کنترل این ماشین هم با خواسته ها و انتخاب های ماست.

مانند یک ماشین، حرکت ماشین رفتار برعهده ی چرخ های جلو یعنی عمل و تفکر است. به عبارتی دیگر خواسته و انتخاب ما جهت حرکت مان را مشخص کرده، سپس عمل و تفکرمان عامل حرکت و بروز احساس و فیزیولوژی همراستا با خواسته مان خواهد شد.

عمل بهترین عامل در حرکت ماشین رفتار است. پس از اینکه معنایمان مشخص شد، باید بتوانیم آنرا به اقدامات مشخصی و روزانه ای ترجمه کنیم که ما را به سوی تحقق آن ببرد. بهتر است اول از اقدامات کوچکی شروع کنیم که تلاش و تغییر زیادی احتیاج ندارد، سپس با کسب موفقیت های کوچک کم کم به سوی انجام اقدامات بزرگتر قدم برداریم. اگر از ابتدا سراغ اقدامات بزرگ برویم، احتمال دارد با شکست مواجه شده و انگیزه حرکت را از دست دهیم.

پس از عمل باید سراغ تفکراتمان برویم. در ذهن ما دائما داستان هایی درباره انتخاب هایمان و نتایج آنها در جریان است که تاثیر مستقیمی بر سرعت و جهت حرکت ماشین رفتارمان می گذارد. در وهله اول باید از این داستان ها با انجام تمریناتی مانند ذهن آگاهی و خاطره نویسی یا مراجعه به روانکاو آگاهی حاصل نماییم. پس از آگاهی، باید این داستان ها را با توجه به همراستایی با معنا و خواسته مان طبقه بندی کنیم. داستان های  مثبتی که در راستای تحقق معنا هست را نگه داشته و بقیه داستان ها را حذف کرده یا آنها را بازنویسی میکنیم.

در نتیجه در دوران رنج و چالش پس از انتخاب امیدواری به آینده و ساختن آینده و رسالتی که به تک تک لحظه های زندگیمان معنا می دهد، باید به سراغ انجام اقدامات و تفکر همراستا با این معنا برویم. در آن صورت ماشین رفتارمان به سمت آن معنا به حرکت افتاده و احساسات و فیزیولوژی بدنمان نیز در راستای ساخت آن پیدا خواهد کرد.  

6) ایجاد حلقه حمایتی

پس از حرکت ماشین رفتارمان به سوی تحقق معنا، بهتر است یک حلقه حمایتی از افرادی که صادقانه و خالصانه به ما اهمیت داده و در صورت انحراف از مسیر بازخوردهای حمایتی دهند تشکیل دهیم. بهتر است معنایمان را با افراد درون این حلقه به اشتراک گذاشته تا تعهدمان به تحقق آن افزایش یابد، مرتبا از آنها درخواست بازخورد درباره رفتارمان کرده تا در صورت عدم سازگاری اصلاح صورت گیرد و با درخواست حمایت از آنها انگیزه مضاعفی برای خود تولید کنیم.

جمع بندی

بطور خلاصه براساس آنچه تا کنون گفته شد، فرمول گذر از رنج براساس علم معنا درمانی (لوگوتراپی) بصورت زیر خلاصه می شود:

فرمول گذر از رنج = بازتاب + امیدواری + خوشبینی + کشف معنا + حرکت ماشین رفتار + ایجاد حلقه حمایتی

بازتاب: کسب آگاهی مناسب از شرایط موجود در درون و بیرون خودمان.

امیدواری: انتخاب تفکر به آینده و عاقبت پس از دوران رنج و رهایی از گیر افتادن در گذشته.

خوشبینی: گام بعدی پس از تفکر به آینده، داشتن نگاهی مثبت به آینده است. اینکه در آینده اتفاقات خوبی رقم خواهد افتاد و ما توانایی عبور از این رنج را داریم.

کشف معنا: براساس نگاه مثبت به آینده، باید بتوانیم معنایی الهام بخش و در عین حال منطقی و امکان پذیر از آینده خلق کنیم. یک معنای فانتزی، قدرت معنا و عمل براساس آن را از ما می گیرد. معنا باید متمرکز بر خلق ارزش و تاثیر در زندگی دیگران در طول و پس از دوران رنج باشد و سرلوحه رفتار و تصمیمات ما در زندگی روزانه قرار گیرد.

حرکت ماشین رفتار: پس از کشف معنا، نوبت مهم گرین گام یعنی رفتار در راستای آن معنا است. حرکت ماشین رفتار برعهده عمل و تفکر ماست. باید عمل و تفکرمان رو جوری هدایت کنیم که متمرکز بر تحقق بخشیدن به معنا باشد. در آن صورت احساسات و فیزیولوژیمان هم هماهنگ به حرکت در خواهد آمد.

ایجاد حلقه حمایتی: گردآوری افرادی که صادقانه به ما و تحقق معنایمان اهمیت داده و در این مسیر کنار ما باشند.

کلام آخر نقل قولی از نیچه است: "هر کس چرایی (معنای) خود را پیدا کند، با هر چگونگی ای خواهد ساخت."

 

منابع

- کتاب انسان در جستجوی معنا، ویکتور فرانکل

- کتاب هفت عادت مردمان موثر، استفان کاوی

- کتاب با چرا شروع کنید، سایمون سینک

 

#معنا #معنادرمانی #رسالت #ماموریت #امیدواری #خوشبینی #بوته_آزمایش #کشف_معنا #رنج #جمعه_یادگیری #تئوری_انتخاب #ویکتور_فرانکل #در_جستجوی_معنا #چشم_انداز #رهبری #الهام_بخشی

  • حمیدرضا لاچین
۱۵
فروردين

ویکتور فرانکل، یه روانپزشک اتریشی، در اوایل جنگ جهانی دوم توسط ارتش آلمان نازی دستگیر و به اردوگاه کار اجباری آشویتس فرستاده شد.

رنج های دردناک و مختلفی مثل گرسنگی، بیماری تیفوس، ضرب و شتم و تحمل سرمای سوزناک بدون لباس و کفش مناسب را در این ایام در کنار هزاران زندانی دیگری تحمل کرد و نه تنها زنده ماند، بلکه براساس این تجربه، یک سبک روانشناسی به نام معنا درمانی را ابداع کرد و الهام بخش انسان های زیادی در سراسر دنیا شد. طبق سبک معنا درمانی، هر انسانی برای تحقق یک معنا، که یک رسالت و هدف در خلق دنیایی بهتر است، توسط خداوند آفریده شده و یافتن این معنا بزرگترین محرک انسان در طول بالا و پایین های زندگی است. تنها باید به انسان کمک کرد تا بتواند این معنا را کشف کند.

در بسیاری از موارد این معنا در همین دوران های رنج و چالش کشف می شود. البته بستگی به نگرش انسان نسبت به چنین دوران هایی دارد.

رهبران حقیقی از دل رنج ها پدید می آیند!

وارن بنیس (پدر علم رهبری) و رابرت توماس با بررسی و مصاحبه با برترین رهبران دنیا در طی سه سال دریافتند که تمام این افراد در طول زندگی خود تجربه یک اتفاق ناگهانی، تلخ، رنج آور و چالشی را داشته اند. نوع نگاه و رفتار این افراد در این دوران ها، که به آنها بوته آزمایش می گویند، عامل گذر آنها از این دوران ها و تبدیل شدن به رهبری واقعی بوده است. آنها دریافتند مهارت هایی که به یک انسان کمک می کند تا از شرایط رنج بگذرد و رشد هم یابد، دقیقا همان مهارت هایی است که یک رهبر برتر را می سازد. در صدر این مهارت ها، یافتن معنای زندگی و ترسیم تصویری مثبت از آینده ی پس از بحران است.

در نتیجه، هنگام مواجه با رنج و چالش های سخت و غیر قابل پیش بینی روزگار، آدم ها به دو دسته تقسیم می شوند:

  1. افرادی مثل خود فرانکل که فعالانه با چالش مواجه می شوند. آنها نه تنها در برابر چالش تسلیم نمیشوند، بلکه از آن بعنوان فرصتی برای یادگیری، بهتر شدن و نشان دادن شایستگی های خود استفاده می کنند. آنها در چنین شرایطی معنای زندگی خود را پیدا کرده و از آن نه تنها برای گذر از دوران رنج و چالش، بلکه برای تبدیل شدن به رهبری حقیقی بهره می برند.
  1. افرادی که منفعلانه در برابر چالش قرار می گیرند. این افراد یا در برابر چالش تسلیم می شوند یا در بهترین بدون هیچ پیشرفت و کشفی نجات پیدا می کنند.

در این مقاله به بررسی گام هایی خواهیم پرداخت که افراد دسته اول برای کشف معنا و گذر فعالانه از رنج طی می کنند.

فرمول گذر از رنج

برای گذر فعالانه از رنج طبق علم معنا درمانی باید 6 گام طی شود. این 6 گام را می توان در فرمول زیر جمع بندی نمود:

فرمول گذر از رنج = بازتاب + امیدواری + خوشبینی + کشف معنا + حرکت ماشین رفتار + ایجاد حلقه حمایتی

1) بازتاب

در این گام باید شناخت مناسبی از وضع موجود و ابعاد مختلف چالش حاصل شود. این رنج دقیقا چه اثراتی برروی زندگی می گذارد؟ چه موانعی در مسیر اهداف و برنامه ها ایجاد می کند؟ چه تاثیراتی برروی اعمال، افکار و احساسات ما دارد؟ چه منابعی مانند مهارت و دانش برای مقابله با این چالش داریم؟ چه حمایت هایی از محیط بیرونی میتوانیم دریافت کنیم؟

در این گام مهم است تا شناخت مناسبی از آنچه در درون و بیرون خود در دوران رنج می گذرد بدست بیاوریم تا بتوانیم با آگاهی بهتر برای حرکت رو به جلو آماده شویم.

2) امیدواری

نتایج تجارب و تحقیقات ویکتورفرانکل در دوران حضور در اردوگاه های کار اجباری آلمان نازی، او را به یک نتیجه رساند: "هر چند بعضی عوامل و شرایط نامناسب مثل کم خوابی و بی غذایی سبب می شدند تا زندانیان به شکلی از خود واکنش نشان دهند، ولی نهایتا به این اصل می رسیم که سرنوشت زندانی به هر صورتی که در می آمد، محصول و نتیجه ی تصمیمات و انتخابات او بود تا تاثیرات زندگی اردوگاهی."

انتخابی که فرانکل از آن صحبت می کند، انتخاب بین دو نگاه به رنج است: امیدواری یا ناامیدی.

زندانیان ناامید کسانی بودند که نمی توانستند عاقبت و هدفی برای این زندگی خود ببینند. آنان امید به آینده را از دست می دادند، زندگی حال دیگر برایشان معنایی نداشت و ترجیح می دادند چشمان خود را بسته و در گذشته فرو روند. همین امر باعث فرسودگی جسمانی و روانی آنها و سقوطشان می شد.

امیدواری یعنی فکر کردن به آینده. عمده افرادی که از آن همه رنج اردوگاه ها نجات پیدا کردند، نه قوی ترین بودن و نه باهوش ترین. آنها باور داشتند که آینده بیشتر تحت تاثیر انتخاب هایشان است تا شرایط محیطی. در نتیجه پس از بازتاب برروی وضع موجود، به جای تمرکز بر گذشته برروی آینده و دوران پس از رنج متمرکز شدند.

​​​​​​​3) خوشبینی

پس از متمرکز شدن بر روی آینده، باید تصویری مثبت از آن ترسیم کرد. خوشبینی یعنی باور به اینکه آینده اتفاقات خوبی برای ما و محیط اطرافمان رقم خواهد زد. البته خوشبینی به معنای نشستن و ترسیم یک تصویر مثبت و فانتزی نیست، بلکه مقدمه ای برای مسئولیت پذیری در قبال آینده مان است. این تصور مثبت قرار است به ما اعتماد به نفس برای تحرک و حس غلبه بر رنج را داده و احساسات منفی را از ما دور کند. اگر درونمان مملو از احساسات و تصاویر منفی از آینده باشد، احتمال کشف معنا و گذر فعالانه از رنج غیر ممکن خواهد بود.

​​​​​​​4) کشف معنا

حال که به این باور رسیده ایم که آینده محصول تصمیمات و نگاه مثبت خودمان است، زمان کشف معنای تحمل رنج و چالش فرا می رسد. معنایی که بیانگیر آینده ی مثبت پس از دوران رنج و ماموریت و رسالت ما در تحقق این آینده است. این معنا در هر ثانیه ی دوران رنج  به ما انگیزه برای تحمل این شرایط را خواهد داد.

اطلاعاتی که در گام بازتاب جمع کرده ایم در کشف معنا بکار خواهد آمد. در تصویرسازی آینده باید حواسمان به شرایط موجود علی الخصوص موانع و منابعمان باشد تا بتوانیم تصویری جذاب و شجاعانه و در حین حال منطقی و امکان پذیر براساس داشته هایمان تصویر کنیم. تصویر فانتزی ای که منطبق با داشته هایمان نیست، به زودی ما را با شکست مواجه کرده و انگیزه برای ادامه حرکت را از ما خواهد گرفت.

در قسمت دوم به بررسی نحوه کشف و ساختار بندی معنا و 3 گام آخر گذر از رنج خواهم پرداخت.

​​​​​​​

#معنا #معنادرمانی #رسالت #ماموریت #امیدواری #خوشبینی #بوته_آزمایش #کشف_معنا #رنج #جمعه_یادگیری #تئوری_انتخاب #ویکتور_فرانکل #در_جستجوی_معنا #چشم_انداز #رهبری #الهام_بخشی

  • حمیدرضا لاچین
۰۸
آذر

در جمعه یادگیری 22، درباره سه دیدگاه مختلف به کار توضیح دادم: شغل، حرفه و رسالت. در این مقاله قصد دارم کمی بیشتر درباره نگاه رسالت مدارانه به کار صحبت کنم. اینکه در نظر گرفتن کار بعنوان رسالت چه اجزائی دارد و آیا می توان این نوع نگاه را به کل زندگی بسط داد؟

مدل ذهنی نگرش رسالت مدارانه به کار

افرادی که کار را بعنوان یک رسالت انتخاب می کنند، مدل ذهنی ای مطابق شکل زیر را در خود پرورش می دهند:

این مدل ذهنی از چهار جزء به ترتیب زیر تشکیل می شود:

  1. ماموریت (رسالت): ماموریت علت وجودی ما هست. دلیلی که در این دنیا حضور داریم، دلیلی که هر روز صبح از خواب بیدار می شویم و نهایتا اثری که میخواهیم در این دنیا از خودمان به جا بگذاریم. ماموریت ما با مراجعه به لحظات افتخار آمیز گذشته مان قابل کشف است. ماموریت به ما نقطه آغاز حرکت را نشان می دهد. ماموریت به ما این شوق و انرژی را می دهد که جزئی از چیزی بزرگتر از خودمان هستیم و تحقق روزانه آن به ما انگیزه برای ادامه مسیر را می دهد.
  2. چشم انداز: چشم انداز جایی هست که میخواهیم برویم. آینده ای بهتر که ما میخواهیم با اقدامات و رفتار خود در این دنیا برای جامعه مدنظرمان بسازیم. چشم انداز مناسب پنج ویژگی زیر را دارد:
  • ایده آل گرایانه است. به نحوی که هیچ وقت به آن 100% دست پیدا نخواهیم کرد بلکه هر روز زندگیمان را برای نزدیکتر شدن به آن تلاش خواهیم نمود.
  • برای چیزی است نه برعلیه چیزی. چشم انداز مناسب برای رقابت کردن یا بهتر بودن نیست. یک چشم انداز مناسب متمرکز بر خلق ارزش برای جامعه پیرامونمان هست نه رقابت با آن.
  • خدمت گرایانه است. در یک چشم انداز مناسب هدف باید خدمت به جامعه باشد نه فقط خودمان. یک چشم انداز مناسب به دنبال خلق آینده ای بهتر برای جامعه است نه فقط خود فرد.
  • دایره شمول گسترده ای دارد. یک چشم انداز مناسب باید تلاش کند تا جامعه بزرگتری را مدنظر قرار دهد. آینده ای بهتر برای تعداد آدم بیشتری بتواند خلق کند. هر فردی با هر مهارت و تنوع فرهنگی و جنسیتی و ... فقط با داشتن باور به چشم اندازتان میتواند جزئی از جنبش و حرکت شما باشد.
  • مقاوم است. یک چشم انداز مناسب قادر است تا در برابر تغییرات سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، حقوقی، تکنولوژیگی، اقتصادی و محیطی دوام بیاورد. هر یک از این تغییرات نباید باعث شود تا آینده ای که میخواهیم بسازیم دستخوش تغییر شود. ممکن است جمله بندی چشم انداز تغییر کند، اما احساس و نیت پشت آن همواره پابرجاست.

  1. ارزش ها: ارزش ها اصول، استانداردها و هنجارهایی هستند که برایشان ایستاده ایم و در واقع نمادی از آنها هستیم. ارزش ها چارچوب مسیر حرکت را مشخص می کنند. با تعریف ارزش ها در واقع خطوط قرمز حرکتی خود را مشخص کرده و خود را مقید می کنیم که این خطوط را در طول مسیر رعایت کنیم. بهتر است ارزش ها به جای کلماتی مانند صداقت، نوآوری، مشتری مداری و ... بصورت فعل تعریف شود تا برای بقیه قابل فهم باشد و بتوانند درک کنند که این ارزش ها در عمل چگونه خواهد بود. مثلا به جای صداقت می توانیم بگوییم: همیشه حقیقت را بگو.
  2. اهداف: اهداف گام هایی هستند که با تحقق هر یک از آنها در چارچوب ارزش هایمان، یک گام به سوی چشم انداز نزدیکتر خواهیم شد. اهداف مثلا می توانند شغل و حوزه فعالیت هایمان در بازه های مختلف زندگی، پروژه هایمان، مشتری هایی که با آنها میخواهیم کار کنیم، سفرهایی که میخواهیم برویم و ... باشند. مهم این است که این اهداف به تحقق ماموریت، زندگی ارزش ها و پیشروی به سوی چشم انداز کمک نمایند.

در نتیجه برای اینکه بتوانیم به کار خود بعنوان یک رسالت نگاه کنیم، باید بتوانیم ماموریت، چشم انداز، ارزش ها و اهداف زندگیمان را شفاف نماییم. کتاب چرایی خود را پیدا کنید و بازی بینهایت از سایمون سینک و کتاب شمال حقیقی از بیل جورج از بهترین منابعی هستند که میتوانند در تدوین این چهار جزء به شما کمک کنند.

چگونه رسالت مدار زندگی کنیم؟

زندگی رسالت مدار بطور خلاصه در سه محور زیر قابل بیان است:

  1. باید بی­نهایت زندگی کرد.

عمر ما فانیست، اما زندگی بی­نهایت است. قوانین زندگی کاملا شفاف نیستند، بازیگران آن کاملا شناخته شده نیستند و چیزی به ­نام برنده یا بازنده در زندگی نداریم. زندگی یک بازی بی­ نهایت است که همواره در جریان می ­باشد. ما انسان ها بعنوان بازیگران این بازی، فقط مدتی وارد این بازی شده و سپس خارج می­ شویم. عاقلانه است که در یک بازی بی­ نهایت، ما نیز بصورت بی­ نهایت بازی کنیم. یعنی به­ جای اینکه دنبال برد، بهتر بودن، برتر بودن و غلبه بر دیگران باشیم، ماموریت و چشم­ انداز زندگی خود را تعریف کرده و زندگیمان را وقف تحقق ماموریت و پیش­روی به سوی چشم ­انداز و ساختن آینده ­ای بهتر در این دنیا نماییم. درست است که در نهایت از این دنیا می ­رویم، اما اثرمان بی ­نهایت باقی خواهد ماند و افرادی خواهند بود که مسیرمان را ادامه دهند.

  1. زندگی و کار از هم جدا نیستند.

هر یک از ما ماموریتی (رسالتی) در زندگی داریم که دلیل وجودی ما است. من بستری کلی به نام زندگی می بینم که از دو جز اصلی خانواده و کار تشکیل شده است. ما بیشتر عمرمان را در محیط کار می گذرانیم تا خانواده. بیشتر با همکارانمان در ارتباط روزانه هستیم تا خانواده. در نتیجه کیفیت زندگی ما بیش از کیفیت خانواده­ مان وابسته به کیفیت کارمان است. در نتیجه باید کارمان را بعنوان جزئی از هویت و رسالت مان در زندگی ببینیم، این که کارمان قرار است به ما در تحقق چشم اندازها و خلق آینده ­ای بهتر کمک کند. بستری باشد برای زندگی با معنا، نه جدا از زندگی.

  1. ما با اثراتمان بر زندگی یکدیگر سنجیده می ­شویم.

جمله ­ای از کلیتون کریستنسن هیچگاه از ذهن من نمی ­رود:" شاخصی که خداوند براساس آن زندگی ما را ارزیابی می­ کند دلارهایمان نیست، بلکه تعداد زندگی انسانهایی است که بهبود داده ­ایم."

اعتقاد دارم ارزش زندگی ما براساس کارهایی که برای بقیه انجام داده ­ایم سنجیده می­ شود، نه صرفا موفقیت­ های فردی­مان. اگر هر یک از ما به دنبال بهبود زندگی اطرافیانمان در حد توان باشیم، بوسیله آموزش و توسعه آنها یا حل مشکلات احساسی آنها یا ...، یک قدم به ­سوی مدینه فاضله ­ای که همگان منتظر ایجادش توسط بقیه هستیم نزدیکتر شده ­ایم.

#جمعه_یادگیری

#رسالت

#چشم_انداز

#ارزش

#کار_بامعنا

#چرایی

#بازی_بینهایت

#شمال_حقیقی

#کار_هدفمند

#چالش

#پیشرفت_شغلی

#منابع_انسانی

#learning_Friday

#mission

#vision

#purposeful_work

#meaningful_work

#challenging_work

#HR

#career_path

  • حمیدرضا لاچین
۲۴
آبان

داستان یک مصاحبه!

اخیرا برای جذب یک کارشناس خزانه در یکی از شرکت های گروه علی بابا، با فردی که بیش از 20 سال سابقه کار در این حوزه را داشت مصاحبه داشتیم. از لحاظ شایستگی های مدنظر برای سمت کارشناس خزانه، فرد بسیار مناسبی برای استخدام بود. موردی در رزومه ایشان که کمی ما را برای استخدامشان مردد نمود، عدم ارتقا شغلی در مدت بیش از 20 سال فعالیت در این حوزه بود. برایمان سوال بود چگونه فردی می تواند بیش از 20 سال در حوزه ای فعال باشد، اما در همان سطح کارشناس باقی بماند. به قول مدیر مالی شرکت، در این 20 سال آن فرد میتوانست به درجات بالای حوزه مالی برسد.

کمی که بیشتر با خود متقاضی صحبت کردیم، فهمیدیم ایشان چند سالی هست یک کسب و کار محلی برای خود دارد. بصورت واضحی وقتی درباره کسب و کار خودشان صحبت می کردند، شور و شوق بیشتری در صحبتشان پدیدار می شد. به راحتی قابل حدس بود که برایشان کسب و کار شخصی بیش از شغل مالی هیجان انگیز و جذاب است. کار برایشان بعنوان چالش اصلی زندگی مطرح نبود.

همه به دنبال چالش در کار نیستند!

این مورد برای من یادآور مطلبی شد که در کتاب 53 اصل مدیریت انسان ها از استفان رابینز خواندم. در یکی از فصل های این کتاب به تحقیقی در حوزه چالش انگیز بودن کار اشاره شده است. براساس این تحقیق، تنها 15% از کارکنان به دنبال چالش در شغل هستند. اینها افرادی هستند که پیشرفت و ارتقا شغلی برایشان بسیار مهم بوده، بنابراین از چالش در کار استقبال می کنند. 85% مابقی یا چالش اصلیشان در خارج از محل کار بوده، مثلا ورزش خاصی را دنبال می کنند یا کار نویسندگی انجام می دهند، یا کلا دنبال هیچ چالشی در زندگی نیستند. آن دسته که خارج از محل کار به دنبال چالش هستند، کار را فقط به عنوان منبع کسب درآمدی برای انجام چالش های اصلیشان می بینند. برای این افراد رشد و پیشرفت در کار آنچنان اهمیت نداشته، بنابراین بیشتر از کارهای روزمره و بدون چالش استقبال می کنند.

وظیفه ما در واحد منابع انسانی تشخیص و دسته بندی این نوع مشاغل هست. باید آگاه باشیم که نمی شود و نباید دنبال چالش کشیدن و رشد شغلی همه افراد سازمان باشیم. باید بستر این رشد را فراهم کنیم تا افرادی که انتخابشان مشاغل چالشی و پیشرفت شغلی است، از این امکان رشد بهره مند شوند. طبیعتا آن 15% در هر سازمانی، افرادی هستند که با چالش کشیدن خود، عملا کل سازمان را به چالش کشیده و عامل اصلی نوآوری هستند.

منابع انسانی در قبال آن دسته که چالششان خارج از محل کار تجربه می شود نیز وظیفه دارد. باید با استفاده از امکانات رفاهی مختلف مانند انعطاف پذیری ساعت کار، هدایا و غیره تا حد توان به این دسته برای تجربه چالش در خارج از کار کمک کرد. اگر این افراد بتوانند تجارب چالشی مثبتی داشته باشند، طبیعتا با حال بهتری در محل کار حاضر می شوند و انگیزه و وفاداری بیشتری خواهند داشت. ترجیح شخصی ام این است که دنبال افرادی که کلا دنبال چالش نیستند نروم. علی الخصوص در محیط های پویایی مانند محیط های استارتآپی، این دسته از افراد کارآیی چندانی نمی توانند داشته باشند.

ماجرای نظافتچی ناسا!

در سال 1961 زمانی که ناسا در حال تلاش برای فرستادن انسان به ماه بود، روزی جان اف کندی، رییس جمهور وقت، برای بررسی پیشرفت پروژه به مقر ناسا رفت. او پس از مشاهده نظافتچی ای که در حال طی کشیدن زمین بود، از او پرسید که چه کاری در ناسا انجام می دهد.

جواب نظافتچی شوکه کننده بود:"من به فرستادن انسان به ماه کمک می کنم."

نگرش این نظافتچی به کارش فراتر از یک چالش بود. او معنای کار را فهمیده بود و می دانست که به تحقق چه چشم اندازی کمک میکند.

شغل، حرفه، رسالت!

این دو داستان مرا به این نتیجه رسانده است که هر یک از ما کارمان را بعنوان یکی از 3 ماهیت زیر در نظر می گیرم:

  • شغل: کار به عنوان صرفا منبعی درآمد برای پیگیری یا عدم پیگیری چالشی در خارج از محل کار
  • حرفه: کار بعنوان یک چالش که می خواهیم در آن پیروز شویم یا پیشرفت کنیم
  • رسالت (ماموریت): کار به عنوان منبعی از لذت و رضایت خاطر که در آن در حال انجام یک کار با اثرات اجتماعی هستیم.

به راحتی قابل اذعان است که ایده آل ترین حالت برای هم کارکنان هم کسب و کارها، این است که کار در آن کسب و کار به عنوان یک رسالت دیده شود. وقتی کارمان را بعنوان یک رسالت می بینیم، هرروز با شور و شوق در سرکار حاضر شده و شب با انرژی و رضایت به خانه برمی گردیم.

در این نوع نگرش، چالش و پیشرفت در کار باعث شادی و خوشحالی ما می شود، اما این شادی و خوشحالی موقتی است (به علت ترشح ماده ای به نام دوپامین در بدنمان هنگام رشد و پیشرفت، حس شادی فراوانی به ما دست می دهد، اما پس از توقف ترشح این ماده آن حس کم کم از بین می رود.). آنچه که همواره در پس بالا و بلندی های محیط کار ما را شاد و راضی نگه می دارد، این حس است که ما جزئی از چیزی بسیار فراتر از خودمان هستیم و در حال ایجاد اثری مثبت در دنیا هستیم. همه ما می خواهیم کارمان مهم باشد. هیچ انگیزه ای قدرت مندتر از این نیست که بدانیم تغییری در دنیا ایجاد می کنیم.

رهبران کسب و کارها در ایجاد حس رسالت در کار مهم ترین نقش را دارند. آنها باید مطمئن شوند که کسب و کارشان در وهله اول رسالت الهام بخش و شفافی دارد و این رسالت در تمام فرآیندهای سازمان علی الخصوص جذب نیرو متبلور است. سازمان ها هنگام جذب نیرو باید فرای مهارت های نرم و سخت، به دنبال جذب افرادی باشند که رسالت شرکت آنها را به شوق آورده و در راستای رسالت زندگیشان است.

انتخاب با ماست!

این انتخاب ما هست که کار برایمان چه ماهیتی داشته باشد. می توانیم به کارمان مانند آن کارشناس خزانه به چشم یک شغل نگاه کنیم و تنها منتظر پایان ماه برای دریافت حقوق باشیم. می توانیم به کارمان بعنوان مهم ترین چالش و هیجان زندگی که خواهان پیشرفت دائمی در آن هستیم نگاه کنیم و در نهایت می توانیم مانند نظافتچی ناسا کارمان را بعنوان جزئی از هویت و رسالتمان در زندگی ببینیم، این که کارمان قرار است به ما در تحقق چشم اندازها و خلق آینده ای بهتر کمک کند. بستری باشد برای زندگی با معنا، نه جدا از زندگی.

 

مقالات زیر برای مطالعات بیشتر توصیه می گردد:

https://hbr.org/2017/08/how-to-find-meaning-in-a-job-that-isnt-your-true-calling

https://hbr.org/2011/03/challenging-our-deeply-held-as

 

#جمعه_یادگیری

#رسالت

#چشم_انداز

#کار_بامعنا

#کار_هدفمند

#چالش

#پیشرفت_شغلی

#منابع_انسانی

#learning_Friday

#mission

#vision

#purposeful_work

#meaningful_work

#challenging_work

#HR

#career_path

  • حمیدرضا لاچین
۰۵
مهر

آغاز: 8 روز در کرمانشاه

شهریوری که گذشت، دومین دوره همایش راهبری توسط مجید حسینی نژاد، بنیانگذار علی بابا، به مدت 8 روز در شهر کرمانشاه برگزار شد. من هم همراه با تعداد زیادی از کارکنان علی بابا و افراد غیر علی بابایی در این دوره شرکت کردم. این دوره، با نام کامل راهبر بودن و عملکرد موثر راهبری: یک مدل هستی شناختی/پدیده شناختی، اصالتا توسط ورنر ارهارد آمریکایی ابداع شده و سالیان سال هست که در اقصی نقاط مختلف جهان در حال تدریس است. این دوره از لحاظ طراحی، برگزاری و محتوا کمی عجیب است و در برخورد اول احتمالا برایتان کسل کننده و ناکارآمد جلوه می کند.

برای اتمام این دوره باید 8 روز کامل و در مجموع حدود 70 ساعت زمان مفید اختصاص دهید. حدود 900 اسلاید تماما مملو از متن را روخوانی کرده و به جای یادگیری و پرسیدن سوال به دنبال کشف در تجربیات اول شخصتان باشید. ثقیل بودن و غیرعادی بودن جمله بندی ها هم جای خود دارد. با وجود همه این مسائل اما تجربه شخصی من می گوید ارزش امتحان کردنش را واقعا دارد.

همانطور که از اسم دوره پیداست، دوره متمرکز بر بحث رهبری است، اما نه آن رهبری ای که ما در ذهنمان داریم. این دوره قرار نیست به ما بیاموزد که چگونه یک سازمان تجاری و غیر تجاری، یک تیم یا یک کشور را رهبری کنیم. حرف اصلی این دوره این است که چگونه خودم را رهبری کنم به گونه ای که در هر موقعیتی که قرار می گیرم بودنم رهبر بودن و عملکردم عملکرد موثر رهبری بعنوان ابراز طبیعی ام باشد!!

در این مقاله نمیخواهم درباره محتویات این دوره صحبت کنم. میخواهم کمی به فلسفه طراحی چنین دوره هایی بپردازم. اینکه که منظور از رهبری کردن خود چیست و اینکه رهبری یک اتفاق یا مقصد نیست، بلکه یک سفر بی پایان است که نقطه آغاز آن خودشناسیست...

سفر بی پایان رهبری

امروزه در فضای کسب و کارها بحث جایگزینی رهبری به جای مدیریت مد شده و دربارش بسیاری دوره، مقاله و کتاب منتشر شده است. خیلی از این دوره ها و کتاب ها به این می پردازند که با اختصاص چند ماه زمان و یادگیری یک سری تکنیک و مفهوم می توانید به یک رهبر ایده آل سازمانی تبدیل شوید. نه که این اتفاق شدنی نباشد، اما بهترین مسیر برای یک رهبر ایده آل شدن نیست. برای اینکه بتوانیم به رهبرهای نمونه ای مانند استیو جابز، بیل گیتس، ریچارد برانسون، باب چپمن و ... تبدیل شویم، باید سفر زیر را طی کنیم:

مطابق این شکل سفر رهبری از چهار مرحله تشکیل می شود. دو مرحله اول متمرکز بر خودشناسی و مهارت یافتن در رهبری کردن خود است. در این دو مرحله سفری اکتشافی به درون خود خواهیم داشت تا دریابیم چگونه می توانیم خودمان را در هر شرایطی از زندگی رهبری کنیم. پس از طی این دو مرحله به سراغ رفتارهایی خواهیم رفت که یک رهبر باید از خود نشان دهد تا بتواند نتایج مطلوب را برای قبیله تحت رهبری تولید کند. در این مرحله از سفر درون به سفری در محیط بیرونی خود خواهیم رفت تا هر آنچا که در دو مرحله اول کشف کردیم را تمرین و آزمایش کنیم.

این یک سفر بی پایان، یا به قول ورنر ارهارد یک کوه بدون قله، است و نقطه آغاز این سفر خودشناسیست.

سوالی که پیش می آید این است که در این سفر درون چه چیزهایی را باید کشف کنیم تا بتوانیم خود را رهبری کنیم؟

خودشناسی، شناختن و آگاهی یافتن از چه عناصری هست؟

معمولا وقتی میخواهیم سفری داشته باشیم، درباره نقطه شروع، مقصد، چگونگی طی مسیر و منابع مورد نیاز از قبل آگاهی کسب کرده و برنامه ریزی می کنیم. زندگی هم یک سفر است. بنابراین برای خودشناسی باید از سفری که میخواهیم در زندگی داشته باشیم شناخت و آگاهی پیدا کنیم.

عناصری که یک سفر زندگی را تشکیل داده و باید نسبت به آنها خودشناسی پیدا کرد را می توان به 3 دسه زیر تقسیم بندی نمود.

  1. کسی که هستیم: شامل احساسات، رفتارها، علایق، رسالت یا چرایی وجودی و ....
  2. کسی که میخواهیم باشیم: شامل چشم انداز، آمال و آرزوها، اهداف کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت و ....
  3. چگونگی: شامل ارزش ها، باورها، عقاید و منابع در دسترس مانند نقاط قوت، دانش، مهارت، زمان، روابط و ...

اما شناخت از این عناصر پایان سفر خودشناسی و رهبری کردن خود نیست.

مراحل سفر خودشناسی

طبق تحقیقات صورت گرفته توسط دکتر تاشا اوریچ، خودشناسی میزان آگاهی و شناخت هر فرد از خودش هم از دیدگاه خود و هم از دیدگاه دیگران است. به عبارت دیگر خودشناسی، میزان آگاهی و شناخت هر فرد از هویتش و برندی است که در ذهن دیگران ساخته است. طبق این تعریف، خودشناسی دو دسته بندی کلی دارد: خودشناسی درونی (هویت) و خودشناسی بیرونی (برند).

افراد براساس میزان خودشناسی درونی و بیرونی در یکی از چهار دسته زیر قرار می گیرند:

طبیعتا منظور از خودشناسی کامل این است که نسبت به عناصر خودشناسی هم در هویتمان و هم در برندی که در ذهن دیگران ساخته ایم آگاهی و شناخت پیدا کنیم. شناخت برندمان جز از طریق دریافت بازخورد از دیگران به روش های مختلف حاصل نخواهد شد.

در نتیجه برای رسیدن به خودشناسی کامل باید مراحل زیر را طی نمود:

  1. شناخت هویت: شناخت عناصر خودشناسی در سفری به درون خودمان
  2. شناخت برند: شناخت عناصر خودشناسی در ذهنیت دیگران از خودمان از طریق دریافت بازخورد
  3. تحلیل: تحلیل تفاوت و شکاف موجود بین هویت و برند
  4. تطبیق: از بین بردن شکاف موجود بین هویت و برند

رهبری اصیل

زمانی که بتوانیم شکاف بین هویت و برندمان را کشف کرده و با اقداماتی این شکاف را بپوشانیم، آنگاه می توانیم بگوییم که به خودشناسی کامل رسیده و می توانیم خودمان را رهبری کردیم. پدیده ای که به اصطلاح دیگری به آن رهبری اصیل می گوییم.

در رهبری اصیل، هویت و برندمان با هم همراستا می شود. به عبارت دیگر بین رفتار و عملکردمان با باورها و عقاید درونیمان همراستایی و سازگاری وجود دارد. تبدیل شدن به رهبری اصیل سبب بهبود روابط، افزایش اعتماد به نفس، افزایش کارآیی و نوآوری و بهبود توانایی ایجاد اعتماد در دیگران می شود. تحقق این موارد ما را آماده می کند تا به دو مرحله آخر رهبری، یعنی رفتار و نتایج، رفته و بتوانیم با یافتن قبیله خود آنها را برای رسیدن به آمال و آرزوهای مشترک رهبری کنیم.

جمله ای از بیل جورج در کتاب شمال حقیقی آورده شده است که: "رهبری یک سفر است نه یک مقصد. رهبری یک دوی ماراتون است نه یک دوی سرعت. رهبری یک فرآیند است نه یک خروجی."

یادمان باشد این یک سفر بی پایان استقامتی است. همواره در طول این سفر باید به آگاهی و شناخت از هویت و برندمان ادامه داده و شکاف بین آنها را برطرف کنیم تا بتوانیم یک رهبر اصیل باقی بمانیم.

#جمعه_یادگیری

#رهبری

#رهبری_اصیل

#خودشناسی

#خودآگاهی

#رهبری_خود

#ورنر_ارهارد

#هویت

#رهبر

  • حمیدرضا لاچین
۰۱
شهریور

تنور مدیریت عملکرد داغ داغ است!!!

این روزها در کشور بحث ارائه گزارش عملکرد سال گذشته دولت به مجلس داغ است. هر ساله در مرداد دولت گزارشی از عملکرد سال گذشته خود به مجلس ارائه می دهد تا نمایندگان ملت پس از ارزیابی آن تصمیم بگیرند که نمره قبولی بدهند یا خیر. (خوشبختانه همیشه دولت هامون نمره قبولی می گیرند!!!)

امروزه بحث مدیریت عملکرد در هر سازمانی و در هر اندازه ای اولویت بالایی دارد. از ارزیابی دولت ها توسط مجالس کشورها گرفته، تا شرکت های خصوصی و دولتی که پایان هر سال با صرف وقت زیادی عملکرد کل سازمان و تک تک کارکنانشان را در راستای تحقق اهداف شرکت می سنجند.

یک چرخه استاندارد چهار مرحله ای برای مدیریت عملکرد وجود دارد که در اکثر سازمان های دنیا استفاده می شود:

  1. هدف گذاری: در ابتدای دوره مدیریت عملکرد، شاخص ها و معیارهایی تعیین می شوند که در پایان دوره عملکرد افراد نسبت به آنها ارزیابی می شود. این شاخص ها معمولا در توافق هر فرد با مدیر مستقیمش در راستای استراتژی های سازمان تعیین می شود.
  2. بازبینی: معمولا در جلساتی عملکرد تا میانه دوره بررسی و برای بهبود نتایج و رفع موانع تا پایان دوره برنامه ریزی صورت می گیرد. عنصر مهم در این مرحله فیدبک های سازنده از سمت مدیر مستقیم است.
  3. ارزیابی: در انتهای دوره عملکرد افراد نسبت به شاخص های مشخص شده در مرحله اول ارزیابی و نمره عملکرد افراد در دوره توسط مدیر مستقیم تعیین می گردد. در این مرحله HRBP ها در صورت لزوم برای حل اختلافات موجود و تکمیل دیتاهای ارزیابی وارد عمل می شوند.
  4. مدیریت نتایج: با توجه به نتایج ارزیابی، ابتدا در این مرحله کالیبراسیون نتایج صورت می گیرد. در کالیبراسیون نتایج ارزیابی توسط ذینفعان بررسی و در صورت نیاز اصلاح می گردد. سپس براساس نتایج کالیبره شده خروجی های مختلفی مانند پاداش، تقدیر، برنامه آموزشی، ارتقا شغلی و برنامه جانشینی بدست می آید.

بازیگران اصلی این فرآیند کارشناسان مدیریت عملکرد، HRBP ها، کارکنان و مدیران سازمان هستند.

مدیریت عملکرد یار همیشگی دوران نوجوانی و جوانی!!!

اما مدیریت عملکرد صرفا به فضای کسب و کارها و دولت ها اختصاص ندارد. دقیقتر که فکر می کنیم، می بینیم که آشنایی ما با مدیریت عملکرد به خیلی عقب تر بر می گردد: دوران نوجوانی و جوانی.

نظام آموزشی ما را از ابتدای دوران تحصیل وارد فرآیند مدیریت عملکرد مستمری کرده است. امتحان های میان ترم و پایان ترم که پر است از شاخص های ارزیابی ما و نمره ای که در هر شاخص گرفته ایم، کنکوری که دوران تحصیلات متوسطه ما را سنجیده و براساس نتایج رتبه بندی می کند و مجددا در دانشگاه امتحان های میان ترم، پایان ترم، کارنامه، کنکور و تکرار و تکرار. چرخه مدیریت عملکرد آموزشی که دائما جریان داشته تا ما را به گمان زمامدارانش با شایستگی و آمادگی وارد فضای کار کند. در شرکت ها هم همین چرخه مجددا حتی سخت گیرانه تر تکرار می شود.

مدیریت عملکرد از نطفه آغاز می شود!!!

خیلی دقیقتر که فکر کنیم، می بینیم که پایه و اساس این دنیا و آفرینش ما همراه با مدیریت عملکرد است. مدیریت عملکرد ما انسان ها از همان زمان نطفه آغاز می شود. از همان زمان نطفه برای ما شاخص هایی توسط خدا اتوماتیک تعیین می شود. در تمام طول زندگیمان تلاشمان برای این است که نسبت به این شاخص ها عملکرد قابل قبولی نشان دهیم. وقتی هم که زمان مرگمان فرا می رسد، در پیشگاه خدا عملکردمان ارزیابی شده و متناسب با نتایج پاداش و جزایمان معلوم می شود.

مدیریت عملکرد در پوست و گوشت و خون و روحمان است. هر لحظه از زندگیمان بخشی از فرآیند مدیریت عملکرد الهی است.

نظام مدیریت عملکرد الهی

مدیریت عملکرد الهی هم همان چرخه چهار مرحله ای رایج در سازمان هاست. خداوند در این نظام نقش مدیر مستقیم همه انسان ها به عنوان کارکنان سازمانی به نام دنیا را برعهده دارد.

  1. هدف گذاری: خداوند با ارسال پیامبران بعنوان کارشناسان مدیریت عملکرد و ادیان الهی بعنوان استراتژی های دنیا، از همان ابتدای خلقت شاخص های عملکردی انسان ها را مشخص نموده است. شاخص هایی که اگر در زندگیمان اولویت قرار داده و جهت زندگیمان را در راستای تحقق آنها تنظیم کنیم، نتایجش موفقیت خودمان و دنیا خواهد بود.

از آنجا که هدف گذاری حاصل توافق بین طرفین است، هر انسانی می تواند شاخص هایی هم خودش برای سنجش موفقیت آمیز بودن عملکردش تعیین کند. شاخص ها هر چه باشد، اگر در راستای استراتژی های این دنیا باشد منجر به موفقیت خواهد شد.

کلی کریستنستن، از چهره های برجسته دنیا در حوزه مدیریت و استاد دانشکده کسب و کار دانشگاه هاروارد، در مقاله ای به نام "چگونه زندگی خود را خواهید سنجید"  بیان می کند که پس از سالها فعالیت تجاری و آموزشی تنها شاخص سنجش عملکرد انسان ها را کشف کرده است.

از نظر او تنها شاخصی که خداوند موفقیت زندگی انسان ها را می سنجد دلارهایی نیست که بدست آورده اند، بلکه تعداد زندگی انسان هایی است که توانسته بر آنها اثر مثبت بگذارند.

  1. بازبینی: بازبینی عملکرد ما به شیوه های مختلفی می تواند صورت بگیرد. ممکن است در خواب پیام هایی به ما ابلاغ شود. در طول زندگی اتفاق هایی می افتد که حاوی پیام هایی درباره درست یا اشتباه بودن شیوه زندگیمان است. افرادی هستند که با دانش و چشم بصیرت خود می تواند عملکرد ما را بازبینی و به بهود آن کمک کنند. هر شیوه ای باشد اگر دقت کنیم هر روزه داریم فیدبک هایی درباره عملکردمان دریافت می کنیم.
  2. ارزیابی: زمانی که از این دنیا می رویم و در پیشگاه ترازوی عدالت الهی قرار می گیریم، پرونده اعمالمان مانند فرم های ارزیابی عملکرد در جلو رویمان ظاهر شده و عملکردمان مطابق با شاخص ها ارزیابی می شود. فرشتگان در این مرحله در نقش HRBP های سازمان دنیا، تمام دیتاهایی که در طول زندگیمان جمع آوری و مشاهده کرده اند به اشتراک گذاشته و نظر خود را بیان می کنند. نهایتا با توجه به سنگین بودن کفه ترازو خوبی ها و بدی هایمان، نمره عملکردمان بصورت خوب یا بد داده می شود.
  3. مدیریت نتایج: در این مرحله تمام انسان هایی که در طول زندگیمان با آنها ارتباط داشته ایم بعنوان ذینغعان عملکردمان برای کالیبره کردن نتایج ارزیابی الهی فراخوانده می شوند. انبیا و اولیا الهی، والدین، همسر و فرزندان، اقوام و دوستان همه می توانند نمره عملکردمان را کالیبره کنند. چیزی که در اصطلاح دینی به آن شفاعت می گوییم.

نهایتا پس از کالیبره کردن نتایج براساس نمره نهایی مشخص می شود که پاداشمان بهشت است یا جهنم. در هر کدام هم براساس نمره مان ارتقا مقام خواهیم گرفت.

چشم هایمان را بازتر کنیم!!!

گاهی مواقع از تصویر کلی ای به نام دنیا و زندگی غافل می شویم. یادمان می رود که همه این کسب و کارها و شغل ها، باید بعنوان بستری دیده شود که به ما کمک می کند در نظام مدیریت عملکرد حقیقی زندگی موفق شویم. یادمان باشد که هر کاری در زندگی انجام می دهیم باید در راستای تحقق شاخص هایی باشد که قرار است نهایتا موفقیتمان در عملکرد زندگیمان را تعیین کند.

#جمعه_یادگیری

#مدیریت_عملکرد

#پاداش_جزا

#ارزیابی_عملکرد

#ترازو_الهی

#ارزیابی_الهی

#مدیریت_عملکرد_الهی

#منابع_انسانی

#موفقیت_زندگی

#شاخص_موفقیت

  • حمیدرضا لاچین